تولد در پارک کوه سنگی

شریعتی اگر سیاسی نمی شد و درد مردم نداشت و در راستای همان رشته دوران کارشناسی اش ادامه تحصیل می داد؛ بی شک امروز یکی از نوابغ ادبی روزگارما و شاید جهان بود.شاید جوایز ادبی بی شماری را از آن خود می کرد و یا صاحب مکتبی می شد؛ که نظریاتش در دانشگاه های سراسر جهان مورد بحث و بررسی قرار گیرد.این جوشش ادبی دیوانه وار در آثار او به ویژه کویریاتش ؛متجلی است

ادامه نوشته

تیترهای بی وقار و سیاه

 

 «اگر رئیس‌جمهوری فاسد شود»...«سیل تدبیر را برد»...«یکشنبه سرکاری» ...«رمز‌گشایی از هفت‌تیرکشی سه‌راه یاسر»... و درنهایت «بفرمایید شام»، برای جمعه خونین پاریس. این‌ها تیتر یک روزنامه است؛ روزنامه‌ای که مدیرمسئولش یکی از نزدیک‌ترین یاران حال و گذشته احمدی‌نژاد به‌حساب می‌آید...

 

ادامه نوشته

یک ظریف کافی نیست

 

اگر بگوییم روحانی مظلوم است، شاید خیلی‌ها با توجه به پرستیژ و سابقه سیاسی و اجتماعی ایشان و حتی طرز حرف‌زدن و نگاه‌کردنش، بگویند صفت مقتدر بیشتر به نام روحانی می‌آید، تا مظلوم؛ اما واقعیت سیاسی امروز ایران نشان از تنهایی و مظلومیت عجیب روحانی دارد

ادامه نوشته

کشف حجاب می کنم پس هستم

این روزها دو بازیگر زن سینمای ایران در فضای مجازی کشف حجاب نموده اند و به قول یکی از ایشان, با خصلت های خود زندگی می کنند.اینکه چطور بخواهند باشند و چه بپوشند و چگونه زندگی کنند؛ به خودشان مربوط است و ما قصد پرداختن به این مساله را نداریم. اما واقعیت این است....

ادامه نوشته

بابا_آب_نداریم.....

bohran-ab01

وقتی قرار شد در مورد آب یادداشتی بنویسم از خودم خجالت کشیدم. شرم کردم از وجود بی‌مانندی که من و ما هیچ‌وقت هوایش را نداشته‌ایم. یاد زمانی افتادم که در همین سبزوار کویری و تشنه وقتی زیر دوش آب می‌رفتیم، می‌زدیم زیر آواز و ابوعطا می‌خواندیم و آب هم مویه‌کنان می‌رفت و تبدیل به فاضلاب می‌شد؛ و ما حواسمان نبود آنکه هنگام سربالا رفتن آب ابوعطا می‌خواند قورباغه است و ما انسانیم

ادامه نوشته

چراغ خانه ات روشن....

 

 pouran-shariat-razavi01

توفیق رفیق ما شد در دیدار با خانواده شریعتی به‌اتفاق چند تن از یاران همدل، برای چاپ آثار دکتر در سبزوار، به همت انتشارات فیروزی که انصافاً در چاپ نفیس «وزیری امیر حسنک» استاد محمود دولت‌آبادی، سنگ تمام گذاشته بود.

 

 

ادامه نوشته

اون روزها یادتونه.......



اين روزها با اينترنت و فيس بوك و تبلت و ايميل , روزگارمون شده روزگار بي قراري و برق و باد.روزگار سرعت و سطح.روزگار جملات قصارو پيامك و حوصله هاي تنگ و پريشان.بچه هاي امروز با انيميشن هاي ترسناك و آدم هاي عجيب و غريب فضائي و چند سر و چندين دست و پا ،روزها را به شب مي رسانند و شايد هم شب ها را به صبح.مثل آب خوردن هر چه فيلتر و مانع را رد مي كنند و در فيس بوك هر چه دلشان مي خواهد مي بينند و مي شنوند اما بعيد مي دانم به اندازه ي نسل ما كه با هاچ زنبور عسل شهر به شهر و جنگل به جنگل دنبال مادرش مي گشتيم وبا غصه هايش غصه مي خورديم و با خنده هايش گل از گلمان مي شكفت كودكي كنند.ما نسل سوخته نبوديم.جنگ بود، شهيد بود،كمبود همه چيز بود اما كودكي ما  به راه بود.چقدر دلمان مي خواست لوسين و آنت در بچه هاي كوه آلپ آشتي كنند. .چقدر حرص مي خورديم از شيطنت شيپورچي و روباه وقتي پسر شجاع ،كه خود ما بوديم را اذيت مي كرد.وقتي براي پسرم كه سيصد بازي را در تبلت كوچكش ريختم و هنوز راضي به نظر نمي رسيد گفتم : روزهايي كه من به سن تو بودم سررود ما دو سه تا تلويزيون بيشتر نداشت و خانه ي ما كه در كوچه ي بالا بود،شبهاي سه شنبه براي سريال سربداران جاي سوزن انداختن نبود باورش نمي شد!آن شب ها آنقدر خانه ي ما شلوغ مي شد كه شهيد حسين عابد روي تاقچه مي نشست و كسي هم جرات نداشت جايش را بگيرد،حتي من كه خانه ي خودمان بود.وقتي سريال در يك بزنگاه تمام مي شد آه از نهاد همه در مي آمد.چون بايد يك هفته انتظار مي كشيديم تا ادامه ي سريال را ببينيم و امروز سريال ها هر شب پخش مي شود چون مخاطب امروز حوصله يك هفته انتظار را ندارد.روزگار ما تلويزيون از ساعت پنج بعد از ظهر با برنامه ي كودك آغاز مي كرد تا دوازده شب، بعد هم يك تصوير ثابت و بوق ممتد و تمام.يك روز كه ما در كوچه مشغول خاك بازي و كيمياگري كودكانه بوديم موتور برق روستا در حال تعمير بود و استاد مكانيك براي امتحان موتور را روشن كرد، ما اولين بار بود كه به جز شب در طول روز هم برق داشتيم ! پس بي درنگ خاكها را تكانديم و رو به سوي خانه و روشن كردن تلويزيون و باز همان تصوير و همان بوق !آن روزها همه چيز جيره بندي بود .حاجي ارقند كه خدايش بيامرزد به محضي كه سريال تمام مي شد موتور برق را خاموش مي كرد و مردم براي اينكه به تاريكي نخورند از در و ديوار حياط ما به كوچه مي پريدند.هيچ وقت يادم نمي رود وسط فيلم هندي بگذار گريه كنم حاجي از فيلم خوشش نيامد و موتور را خاموش كرد هنوز به خانه برنگشته بود كه چندين نفر با التماس خود را به او رساندند كه  آقا تو رو خدا روشن كن و روشن شدن دوباره ي موتور همانا و تيتراژ پاياني فيلم همانا.آن روزها ما با دليران تنگستان رئيس علي و خالو حسين مي شديم وبا افسانه ي سلطان و شبان دل در گرو شيرو داشتيم و دزديدن مرغهاي رعيت! تمام روز را در حال و هواي آنها گوسفند مي چرانديم و قد مي كشيديم.  
نمي خواهم ادعا كنم كه كمبود ها و نداشتن ها انسان را پخته تر و عميق تر مي سازد.نمي خواهم بگويم ما دلمان نمي خواست امكانات بچه هاي امروز را داشته باشيم كه دلمان مي خواست و جاي انكار نيست اما هر چه بود حلاوت و شيريني خاصي در آن روزها وجود داشت  كه در نسل كودكان امروز نشاني از آن نيست.شايد هم اين نوستالژي و حسرت از گذشته روزي گريبان كودكانمان را هم بگيرد كه اگر اين گونه باشد ما هم چون پدرانمان برايشان سنگ تمام گذاشته ايم و روزگار خوشي را برايشان رقم زده ايم.تا باد چنين بادا 
اين مطلب را براي نشريه ي طنين زميج ششتمد نوشته ام!

پشت دریاها شهریست........

 

برای خسرو شکیبایی چه می توان نوشت؟!برای یک نابغه برای کسی که خدا رفیق گرمابه و گلستانش بود.از کجا می دونی خدا رفیق خسرو بود!دونستن این مساله کاری نداره فقط به بهتت هنگام شنیدن خبر نگاه کن و به اشکهایی که آروم آروم رو گونه هات می غلطند .رفیقهای گرمابه و گلستون اوستا کریم بودنشون دل آدم را قرص میکنه و رفتنشون دل آدما رو میلرزونه.....دل خیلی ها لرزید وقتی اون صدای گرم برای همیشه آروم گرفت.خسرو از تبار آدم خوبای روزگار بود از اون بازیگرایی که به سینما و هنر آبرو میدادند.حمید هامون اونقدر درد بودن را با تمام وجود مزمزه کرد تا در اقیانوس دردهاش برای همیشه یه مروارید شد یه در غلطان.وقتی میخوند باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که.....انگار خود سهراب بود که از پشت هیچستان ما را صدا میزد.اما نه انگار امروز خسرو و سهراب با هم قرار دارند.تو گلستانه جایی که بوی علف آدم را بلند میکند و با خود میبرد.خسرو قایقی ساخت و رفت با اتوبوس شب رفت تا اول صبح در منزل باشه اونایی که با اتوبوس شب میرن اول صبح میتونن به کارهاشون برسند و برگردند.اما آیا مراد بیک ما با اون اسب چموشش برخواهد گشت.شایدم خسرو در خونه سبزش برای همیشه بمونه.....وای عمو خسرو کاش میتونستی برگردی یادت بخیر...... 

 

 

.

ستاره های آبکی

نه اشتباه نکنید قرار نیست با آوردن عکسی از مهناز افشار بخواهم مثل نشریات زرد در مورد پدر و مادر و شوهر و نامزد و مسافرتهای او و احتمالا ثروتش بنویسم و باز برای چندمین بار تکرار کنم که این خانم ستاره به  واسطه شباهتش به گوگوش تحویل گرفته می شود و از این خزعبلات.این خانم سوپر استار مهمان برنامه دو قدم مانده به صبح چهارشنبه شب بود.برنامه ای که یک سر و گردن از برنامه های سیما بالاتر است.اجرای خوب محمد صالح اعلا و حضور کارشناسان خبره و نه لزوما خودی باعث شده که این برنامه بتواند در میان انبوه تولیدات مزخرف تلویزیون حرفی برای گفتن داشته باشد.بگذریم که گاهی برنامه از دست سازمان در میرود و مهمانها حرفهایی میزنند که رسانه ملی مجبور به پرژکتور ترکاندن و قطع برنامه می شود.نمونه اش حرفهای کیانیان در مورد سینمای قبل از انقلاب و عذر خواهی پور حسین.خانم ستاره که گویا تنها کتابی که خوانده و به آن پز میدهد همان مرشد و مارگریتا است که در همه مصاحبه هایش از آن یاد میکند با جوابهایش به جیرانی نشان داد که الحق والانصاف اولین فیلمش که باعث معرفی اش شد لیاقت گرفتن زرشک زرین مزخرفترین فیلم را داشته است.مهناز افشار با بی سوادی تمام حتی نتوانست نام یک منتقد سینما را درست بگوید و به جای آن از یک بازیگر نام برد.بازیگری که اینقدر برای هنر سینما ارزش قائل نیست که فیلم رئیس کیمیایی که در آن بازی کرده و ماه ها از اکرانش می گذرد را هنوز ندیده است.اینجا ایران است و الگوها و ستاره ها با رشد بادکنکی و بدون داشتن سواد لازم هر روز بیشتر از دیروز بزرگ میشوند.ستاره هایی که نهایت سوادشان خواندن داستانهای عشقی فهیمه رحیمی است.وقتی تهیه کنندگان سینما صرفا به خاطر چهره و احیانا تداعی چهره از این بازیگران استفاده می کنند و سود سرشار آن را در دبی و قبرس خرج می کنند و با وقاحت دم از سینمای ملی میزنند حال و روز این سینما این است که فیلمهایی که حرفی برای گفتن دارند در محاق بمانند و بزرگان خانه نشین شوند و امثال مهناز افشار صحنه گردان مجلس شوند....البته این قضیه در همه عرصه ها قابل مشاهده است از ورزش و هنر بگیرید تا سیاست و اقتصاد.....البته سیاست معرکه در معرکه است.

چترهای سپید

 

وقتی صبح یک روز برفی پریدن کلاغها از درختهای سپید راببینی و اولین باشی که پا روی برفی می گذاری که تازه از اون بالا بالا ها رسیده باور می کنی که هنوز هم چیزی یا کسی می تواند پدر این دود و دم را در بیاورد و نفسها را تازه کند....امروز کلاغها چقدر زیبا شده بودند رنگ سیاهشان جزئی از سپیدی برف شده بود و چتر ها زیر بار سنگین برف قد خم کرده بودند.چه بهتر حقشان بود وقتی نمی گذاشتند برف صورت آدمها را نوازش کند.یاد روز های دور کودکی بخیر که در زیر کرسی داغ مادر بزرگ از روی حسنک کجایی مشق می نوشتیم و برف هم آرام آرام می آمد.پدربزرگ و مادر بزرگ به نوبت چپق می کشیدند و ما هم دربوی برف و زغال و چپق قد می کشیدیم .پدر بزرگ گاهی از پنجره به بیرون خیره می شد و من هم به او خیره می شدم.کاش می دانستم به چه می اندیشید.پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگر نیستند و خدا کند برف سنگ مزارشان را بشوید.کاش می توانستند در این برف چپق بکشند و گرم شوند.این روزها حسنک هم خبر مرگش هنوز برنگشته و گاو و گوسفندهایش بد جور منتظرند. 

ناگهان .....

لعنت به این زندگی ماشینی و این سگ دو زدن های بی پایان که فرصت همه چیز و همه کس را از آدم سلب می کند.فرقی نمی کند شغلت چیست،درآمدت چقدر است،سواد داری یا نداری....مهم این است که باید مثل یک سگ پا سوخته از صبح تا بوق باز هم سگ بدوی و نرسی....نمی دانم کی بود که می خواستم مطلب پر و پیمانی در مورد مولانا و پله پله تا ملاقات خدا بنویسم که نشد....آن قدر دست دست کردم که زاد روز مولانا شد و ایام رفتن قیصر رسید......ناگهان خیلی خیلی دیر شده بود و من حتی به روز رفتن قیصر هم نرسیدم....باز دلم می خواست برای چندمین بار بنویسم سرا پا اگر زرد و.....دیدم نه ما خیلی وقت است دل به پاییز سپرده ایم و خبر نداریم.......نه دلمان سربلند مانده و نه نگاهمان سر به زیر.....خلاصه که بد جور جوان مرگ شده ایم خبر مرگمان.....مرثیه سرایی برای قیصر یک قیصر دیگر می طلبد نه ما که اندیشه هایمان را دیر زمانیست به حراج گذاشته ایم و کسی حتی نگاه هم نمی کند .....قیصر دلش سربلند بود....

سينما سينما

روز ملي سينما مبارك باد. به اميد بقاي اين درخت تنومند.

شمع جاوید

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت....

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند...

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.....

سفر

مدتی این مثنوی به علتی که در بالا آمده....تعطیل خواهد بود ....تا فرو نشستن غبار خستگی سفر و غربت که باز عاشقی را از سر گیریم.

جامعه شناسی نخبه کشی

این کاریکاتور را بیاد دارید؟این تصویر مردی است که روزگاری اسطوره فوتبال این مرز و بوم بود ولی در یک چشم به هم زدن تبدیل شد به یک شی قدیمی و شاید هم بی ارزش که باید برایش فکری می کردند.چند ماه بعد امروز همین مرد قهرمان لیگ برتر شد واتفاقا یکی از گلهای تیمش را هم به ثمر رساند خب حالا فردا روزنامه ها را نگاه کنید و ببینید چه می گویند!آیا نخبه کشی و تصمیمات عجولانه در مورد افراد  جز لاینفک رفتار اجتماعی ما نیست ؟ملتی که هم به هورا کشیدنش باید مشکوک بود و هم به مرگ بر گفتنش،قهرمانهایی را که بزرگ و بزرگ تر می کنیم تا روزی که به زمین گرمشان بزنیم شدت و حدتش بیشتر باشد.ما ملت چهل ستون و بیستون هستیم و انگار ناف ما را با افراط و تفریط بریده اند.

ما از مرگ پهلوانان سرزمینمان کیفور می شویم ودر مراسم ختمشان مجیز گوی پهلوان دیگری می شویم و تا کی او را هم به زمین گرم بزنیم.....خدا می داند.

نمي دونم.....

نمي دانم چرا ما گاهي يه جور خاصي به دور وبرمون نگاه مي كنيم راستش نمي تونم بگم چه طوري ولي هرچي كه هست ،اصيل نيست ،ناب نيست .انگار قراره از خودمون فرار كنيم ،بعد كه خوب دور شديم برگرديم حسابي به خودمون فحش بديم تا دلمون از دست خودمون خنك بشه.وقتي امير قادري و نيما حسني نسب با وجدي مثال زدني از اسكار گرفتن اسكورسيزي صحبت مي كنند و از ديدن آن احساس رهايي مي كنند ،راستش من يه خرده گيج ميشم با خودم ميگم يا من سواد سينمايي ندارم(كه واقعا ندارم)يا اين دوتا يه جور ديگه به هر چيزي نگاه مي كنند.البته عشق به سينما و اين جور چيزها را مي فهمم ولي نمي دونم چرا با فيلمهاي خارجي در حد يك فيلم برخورد مي كنم ومثلا نمي تونم مثل ديدن چند باره آژانس شيشه اي به وجد بيام.فكر مي كنم بالاي بيست بار آژانس را ديده با شم ولي هنوز هم تا آخر پاي قصه حاج كاظم ميشينم و با تمام وجود لذت مي برم وترجيح ميدم از اسكار اسكورسيزي در حد يه خبر مطلع بشم ،و اگه دلم گرفت برم سراغ كوير شريعتي و نه مردگان اسكورسيزي.

پسرم ماني

روزهاي سرد آمدند ماندند و باز هم خواهند ماند.

تا بهار راهي نيست اما پاهاي يخ زده ام را مجال نيست..

ديشب نفتي بي مروت را از ازدحام سرما در پشت شيشه مه گرفته خانه ام خبر كردم

لبخند سردش را وقتي به بشكه هاي خالي اشاره مي كردپشت در چال كردم تا ذره اي گرما به خانه برم.

چقدر زود سرما تمام تار وپودم را گرفت ودر مقابل قطره نفتي براي اجاق سرد شده ام هديه نكرد...ماني پسرم ديشب از پشت تلفن با من حرف نزد ...نكند سرما او را آزرده باشد.....

نه همسرم مي خنديد او هنوز گرم بود.......