و اینک بهار

نفس های آخر ۸۵ و چه بی رحمیم ما که یادمان رفته درست همین دیروز بود که صدای نفس های سرشارش را می شنیدیم.و اینک در آستانه ۸۶ تا ببینیم کی باید به تماشای جان کندنش خواهیم نشست...بهار بهار .خدارا از این آمدن ها و رفتن ها  خدا را. بهارتان سبز.

محكوم به فنا

بازم زير تيغ اما اين بار پايان قصه.شنيديد قديمي ها مي گويند:"عروس تعريفي......در مياد.حكايت پايان زير تيغ هم همين بود.اما يك سوال ،شما اگر به جاي هنرمند بوديد چه پاياني براي اين مجموعه در نظر مي گرفتيد؟لابد اوس محمود را تا پاي چوبه دار مي برديد و بعد از كلي هول و بلا آقا رضا ظاهر مي شد و مي گفت:"اكه هي مصبتو شكر بكشينش پايين اون زبون بسته رو "اين زيادي شور مي شد اما اينكه آقا رضا مثل شيرين عقلاي معنا گرا بره سر خاك باباش و بعد با يه تلنگر دايي بره اوس محمود را آزاد كنه هم راستش خيلي بي نمك شده بود ،البته براي مخاطبين زير سيكل هم اين قضيه مسلم شده بود كه رضا و دختر اوس محمود ديگه نمي توانند باهم زندگي كنند ،پس اين شق ماجرا از اول دور از ذهن بود،شايد هر كس جاي هنرمند بود همين كار را مي كرد و به اصطلاح سنت شكني مي كرد.ياد گفته اي از مهدي فخيم زاده افتادم كه مي گفت:"بعضي ا زفيلمنامه ها خيلي نفسگير و پر كشش شروع مي شوند اما زود از نفس ميفتند و با هيچ وسيله اي از جاشون تكون نمي خورند".درست مثل زير تيغ كه شايد محكوم به فنا بود.

برگ

 
 

و برگ


آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها

 

تنها برگي روي شاخش، مونده بود ميون برگا

 

يه شبي درخت به برگ گفت:كاش بموني در كنارم

 

آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم

 

وقتي برگ درختو مي ديد، داره از غصه ميميره

 

باخدا راز و نياز كرد اونو از درخت نگيره،

 

با دلي خوردوشكسته گفت نذار از اون جدا شم،

 

اي خدا كاري بكن كه تا بهار همين جا باشم،

 

برگ تو خلوت شبونه از ته دل با خدا  گفت

 

غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

 

باد اومد باخنده اي گفت : آخه اين حرفا كدومه

 

با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه

 

يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون

 

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

 

ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيدو چسبيد

 

تا كه باد رفت پيش بارون

 

بارونم قصّه رو فهميد بارون گفت با رعد وبرقم

 

مي سوزونمش تا ريشه

 

تا كه آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه

 

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شكست خورد

 

به جايي رسيد كه بارون آرزو مي كرد كه مي مرد

 

برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود

 

عمو ملویل

 جمعه شب در برنامه سينما چهار فيلم نفس دوباره ساخته ملويل  پخش شد يك فيلم نوار.راستش وقتي در حال تماشاي اثري هستي  كه هم كارگردان و هم ژانر اثر معروف و  احيانا محبوب است سعي ميكني هر طور شده با اثر ارتباط بر قرار كني و خلاصه چيزي از  فيلم پيدا كني كه خداي نكرده پيش خودت شرمنده نشي كه اي بابا من از اين فيلم چيزي نفهميدم و من خيلي خنگم كه نمي توانم از فيلمي به اين بزرگي چيزي بفهمم.خلاصه در اين موارد آدم سر خودش بد جور كلاه گشادي ميذاره تا يه موقع زبونم لال به پرستيژ روشنفكري اش لطمه نخوره.اما لب كلام اين كه من از نوع روابط آدمها زياد سر در نياوردم و اصلا از فيلمي كه اينقدر دير راه ميفته و آدمهاي قصه اينقدر تخت و بي روح هستند  حالم به هم ميخوره ،حالا چه كارگردانش ملويل باشه چه نمي دونم قاسم پشت كوه منش.البته اگر سانسور باعث اين گسست شده باشه كه من از روح ملويل عذر ميخوام ولي اگر بدون سانسور هم همين  بوده بايد همه فيلمهاي يه كارگردان را جدي نگيريم حتي اگر اسمش بزرگ باشه،مثل كيميايي خودمون كه حي و حاضر جلومان ايستاده،شايدم ما واقعا غربزده ايم و اون وري ها هميشه بهترينند و اگر ما از كارهاي آنها لذت نمي بريم به خاطر درك ناقص ماست ،شما چه فكر مي كنيد

آن مرد ...

 

هر وقت رسول ملا قلي پور را مي ديدم ياد خاطره اي هنگام ديدن نسل سوخته در مشهد مي افتادم...من كه غرق در تماشاي فيلم بودم و دقيقا سعي مي كردم آدمها و حوادث را به خاطر بسپارم تا برايشان دلايل سياسي و اجتماعي بتراشم و هر كدام را سمبل آدمها و گروه هاي خاصي بدانم كه آن روزها تمام فكر و ذهن ما را مشغول كرده بود از بد حادثه جلو آقايي نشسته بودم كه به نظر مي رسيد براي رفتن به شهرشان منتظر حركت اتوبوس است و قرار است در سينما وقت تلف كند تا ساعت حركت فرا رسد.اما معلوم نبود چرا آدمها و حوادث فيلم برايش جالب شده بود و مدام از من مي پرسيد:آقا ببخشيد الان چي شد؟اين يارو كيه ؟اين يارو ديونه هموني نيست كه....اين راننده تاكسي چي ميگه؟اين دختره كي ازدواج كرد ؟چرا با اين معلول ازدواج كرد؟و هزار سوال ديگر كه برايم عجيب بود اگر اين آدم هيچ كدام از اين روابط را نمي فهمد چرا به ديدن فيلم آمده است!به هرحال فيلم تمام شد ،فيلمي كه مرد تماشاچي با ناراحتي عنوان مي كرد :من كه نفهميدم چي شد؟پاك گيجم كرد....و امروز مثل آن مرد من پاك گيج شدم و نمي توانم بفهمم چي شد...يعني ملا قلي پور فيلم نخواهد ساخت...نمي دانم ...پاك گيج شده ام.

مشق عيد

نمي دانم چرا صحنه دادگاه و اعترافات خسرو و بعد حرفهاي وكيل در مورد اعلام جرم عليه عمو قدرت اصلا قابل هضم نبود،به نظر مي رسيد سريال در قسمت هاي قبلي آنقدر كش پيدا كرده بود كه سازندگان آن از خير اين گره كليدي به سادگي گذشته بودند و با ساده ترين مصالح ممكن سر و ته قضيه را هم آورده بودند.دايي كه از قرار معلوم همه اين برو بچز را بزرگ كرده و به سر و سامون رسونده، برگ آس خودشو وقتي رو كرد كه حريف حسابي ناك اوت شده بود و اين رو كردن براي مخاطبي كه دل تو دلش نبود كه دايي چه رازي ميتونه تو سينه داشته باشه ،مثل يه برگ سوخته در پرونده اي مختومه بود.راستي چرا هويت دايي با اين همه خوبي براي مخاطب كاملا روشن نيست!زن و بچه دايي كجا هستند؟ نكنه كار قدرت و دايي به مسائل ناموسي هم بكشه؟واكنش هاي قدرت در دادگاه را ديديد؟سريال هاي تلويزيون ما مثل مشقهاي عيد نوروزه اولش سعي ميكرديم دقت كنيم و بعد عصر سيزده بدر تند تند فقط  ورقها را سياه.........واي همين الان اخبار تلويزيون خبر درگذشت رسول ملا قلي پور را.........

مجله عزيز فيلم

 

 

وقتي در سايت سينماي ما ،دوستداران سينما از هر بهانه اي استفاده ميكنند تا عشق و ارادتشان را به مجله فيلم ابراز كنند و از شماره هاي قديم و جديدش مدام شاهد مثال مي آورند تمام وجود آدم پر از عشق و غرور ميشه،عشق به مجله اي كه هر شماره اش يه دنيا حرف داره و غرور به خاطر اينكه هنوز فرصت هست تا بتوني چيزهايي را بخواني كه بوي خوش انديشه ميده.نكته جالب تر اينكه با آمدن وبلاگ و وبلاگ نويسي نه تنها از تعداد مخاطبان اين نشريه كم نشده بلكه عاشقان سينما به هر طريقي ماهنامه خوبشان را تبليغ مي كنند و اين كوچكترين كار براي هميشه زنده ماندن اين درخت تنومند به حساب مياد.همه ما خاطره ديدن اولين فلاش بك هايمان را در ماهنامه فيلم هرگز فراموش نميكنيم.تازه همسر من هميشه بيادم مياره كه او اولين مطلبم را پست كرد و بعد شد اولين فلاش بكم در شماره ارديبهشت ۸۳

هم از او و هم از تمام اهالي فيلم براي اين بودنهاي پر معنا تا هميشه سپاسگزارم.

گفتارهايي از جبران خليل جبران

آنگاه كه انسان زمين را كاويد و بذر در آن افشاند تمدن آغاز شد.

شرافت بعضي از توانگران به اين است كه به ما بياموزند از ثروت بيزاري جوييم.

آيا آن كه دهانش پر از نجاست است مي تواند آواز بخواند.

وا اسفا بر ملتي كه جز در هنگام تشييع جنازه بانگ بر نمي آورد،جز هنگام غم مناعت ندارد.

شعر رمز و راز روح است،چرا با كلمات ادا مي شود؟؟

با رشد استعدادهاي فرد ،دوستانش كم مي شود.

نمي دونم.....

نمي دانم چرا ما گاهي يه جور خاصي به دور وبرمون نگاه مي كنيم راستش نمي تونم بگم چه طوري ولي هرچي كه هست ،اصيل نيست ،ناب نيست .انگار قراره از خودمون فرار كنيم ،بعد كه خوب دور شديم برگرديم حسابي به خودمون فحش بديم تا دلمون از دست خودمون خنك بشه.وقتي امير قادري و نيما حسني نسب با وجدي مثال زدني از اسكار گرفتن اسكورسيزي صحبت مي كنند و از ديدن آن احساس رهايي مي كنند ،راستش من يه خرده گيج ميشم با خودم ميگم يا من سواد سينمايي ندارم(كه واقعا ندارم)يا اين دوتا يه جور ديگه به هر چيزي نگاه مي كنند.البته عشق به سينما و اين جور چيزها را مي فهمم ولي نمي دونم چرا با فيلمهاي خارجي در حد يك فيلم برخورد مي كنم ومثلا نمي تونم مثل ديدن چند باره آژانس شيشه اي به وجد بيام.فكر مي كنم بالاي بيست بار آژانس را ديده با شم ولي هنوز هم تا آخر پاي قصه حاج كاظم ميشينم و با تمام وجود لذت مي برم وترجيح ميدم از اسكار اسكورسيزي در حد يه خبر مطلع بشم ،و اگه دلم گرفت برم سراغ كوير شريعتي و نه مردگان اسكورسيزي.

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل ونسب داری

از تیره دودی از دودمان باد

آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید 

تنها تو می مانی ما می رویم از یاد(قیصر امین پور