نان نگاه زندگي

سال هشتاد و يك بود و درست در همين روزها تصميم جدي گرفتيم كه با دوستم محمد در سبزوار يك فيلم كوتاه بسازيم.دوستم يك دوربين وي اچ اس  داشت كه با آن امرار معاش مي كرد و به قول معروف عروسي و عزاي مردم را بر گزارمي كرد،البته جشن ختنه سوران هم در راستاي كارش بود.خلاصه همه سواد سينمايي اش همان چند اصطلاحي بود كه در انجمن سينماي جوان از رئيس آن كه الحق و الانصاف آدم با سوادي بود و به جرائت مي توانم بگويم در عمرش ده فيلم به درد بخور نديده بود،ياد گرفته بود.از شبهاي متوالي نوشتن فيلمنامه كه نگو حكايتي بود.يك فيلمنامه اپيزوديك كه كله پر باد و داغ من مي خواست يك شاهكار سينمايي از آن خلق كند.اپيزود اول مردي در حال خودكشي به خاطر فقر كه بعد با آمدن دخترش منصرف مي شود و نان خشك هاي خانه را براي فروش مي برد.اپيزود دوم دختري كه با يك گربه در حال مرگ روبه رو مي شود و قصد دارد بچه هاي گربه را پيدا كند ،البته اينكه از كجا فهميده اين گربه مادر چند بچه گربه است بماند.و اپيزود سوم يك روشنفكر كه در حال ريختن كتابهايش به سمت دوربين مي باشد و كلي آشفته است.خلاصه فيلم در تير ماه كليد خورد و تا دو ماه فيلمبرداري اش طول كشيد،بگذريم از انتخاب بازيگران و عوامل گروه كه كلي خوش به حالمان شده بود و همه مي خواستند نقشي ايفا كنند و از آدمي كه براي تبليغ انتخاباتي اش در آينده روي فيلم سرمايه گذاري كرد.خلاصه فيلم با هر جان كندني كه بود پايان يافت و من آن را با كمك يك آدم از خودم ناشي تر در تهران  تدوين كردم و هركار كه كرديم اين اپيزود ها با هم مچ نشد و من آهنگي انتخابي از كاست در گلستانه شهرام ناظري رويش گذاشتم و هر وقت دلم مي خواهد بخندم فيلمم را مي گذارم و به بازي بازيگرانش كلي مي خندم هرچند شايد اگر ۲۱ گرم و يا حداقل تقاطع را زودتر ديده بودم فيلمي بهتر از كار در مي آمد....خلاصه اينكه هر زمان مي خواهم به  بعضي از آثار سينمايي خرده بگيرم از نان نگاه زندگي ياد مي كنم كه قرار بود تراژدي شود ولي تبديل به كمدي شده بود.

مسافر غريب

من مسافرم

مسافر انگشتان باران

جا مانده از كاروان رهگذران

من مسافرم

مسافر گورستانها آشنا

كه نگاهم را به زندان زمان مي دوزم

من مسافرم

مسافر آواز چكاوكها، رقص بالهاي پروانه

و انزواي يك شعله شمع

من زخمي بر زنجيرم

من مسافرم

مسافري كه خاطرات كودكي اش را

كرمهاي زمان مي جوند

من مسافرم

مسافر ابرهاي زمان

من روز ها را د رآغوش نسيم مي شمارم

و مي دانم كه براي رسيدن به مرگ

بايد يك عمر زندگي كرد.

 

به نام هميشه سرفراز ابراهيم

آژانس شیشه ای ده ساله می شود.ده سال از ساختن فیلمی می گذرد که تا امروز پر از انرژی و خون است.آژانس شیشه ای که خیلی از آدمهایی که جنگ را نمی شناختند و با آدمهایش میانه ای نداشتند ُنتوانستند از کنار عباس و حاج کاظم بی تفاوت بگذرند.یادم می آید همان سالها مسعود بهنود در مقاله ای با تمام وجود حس و حال کاملا شخصی و عاطفی اش را نسبت به عباس بیان کرد.اما این عباس که بود که همه در کنار جذبه و صلابت حاج کاظم دل در گرو او نهاده بودند.آیا عباس فقط یک بسیجی بود .از همان بسیجی هایی که به وفور در اطرافیان و همکارانمان پیدا می شوند؟همان آدمهایی که از بسیج فقط گروه و امتیاز شغلی اش را نشانه گرفته اند.همان آدمهای به ظاهر محترمی که از عالم و آدم طلبکارند و اگر از خط ریشت خوششان نیاید باید زیر نگاهشان لحظاتی دل ضعفه بروی؟یا نه عباس از قماش دیگری بود .از گروه همان هایی که ممکن است به سادگی از کنارمان عبور کنند و ما هرگز آنها را نشناسیم.یادتان هست حاتمی کیا چطور او را برایمان آشنا کرده بود.راه رفتنش خندیدنش و حتی لهجه اش همه و همه دوست داشتنی بود.آنجا که می خواست هم دل همسرش را نشکند و هم به فرمانده قدیمی اش جسارت نکند را یادتان هست؟حاتمی کیا اگر بعد و قبل از آژانس هم فیلمی نمی ساخت باز هم جز اولین ها در این سینما بود.معرفي يك عباس كار هر كسي نيست.....