من مسافرم

مسافر انگشتان باران

جا مانده از كاروان رهگذران

من مسافرم

مسافر گورستانها آشنا

كه نگاهم را به زندان زمان مي دوزم

من مسافرم

مسافر آواز چكاوكها، رقص بالهاي پروانه

و انزواي يك شعله شمع

من زخمي بر زنجيرم

من مسافرم

مسافري كه خاطرات كودكي اش را

كرمهاي زمان مي جوند

من مسافرم

مسافر ابرهاي زمان

من روز ها را د رآغوش نسيم مي شمارم

و مي دانم كه براي رسيدن به مرگ

بايد يك عمر زندگي كرد.