مسافر غريب
من مسافرم
مسافر انگشتان باران
جا مانده از كاروان رهگذران
من مسافرم
مسافر گورستانها آشنا
كه نگاهم را به زندان زمان مي دوزم
من مسافرم
مسافر آواز چكاوكها، رقص بالهاي پروانه
و انزواي يك شعله شمع
من زخمي بر زنجيرم
من مسافرم
مسافري كه خاطرات كودكي اش را
كرمهاي زمان مي جوند
من مسافرم
مسافر ابرهاي زمان
من روز ها را د رآغوش نسيم مي شمارم
و مي دانم كه براي رسيدن به مرگ
بايد يك عمر زندگي كرد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت ۶:۴۷ ب.ظ توسط فرهاد ترابي
|
فرهاد ترابي