آرش و کمان عشق

آرش گفت:زمین کوچک است.تیر وکمانی میخواهم تاجهان رابزرگ کنم.

بۀ آفریدگفت:بیاعاشق شویم.جهان بزرگ خواهدشد بی تیر وبی کمان.بۀ آفریدکمانی به قامت رنگین کمان داشت وتیری به بلندای ستاره.کمانش دلش بود وتیرش عشق.

بۀ آفریدگفت:ازاین کمان تیری بینداز.این تیرملکوت رابه زمین میدوزد.

آرش اماکمانش غیرتش بودوجزخودتیری نداشت.آرش میگفت:جهان به عیاران محتاج تراست تابه عاشقان.وقتیکه عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی وجهان خودت را می گستری.اماوقتی عیاری خودت تیری.برتاب میشوی تاجهان برای دیگران وسعت یابد.

بۀ آفریدگفت:کاش عاشقان همان عیاران بودندوعیاران همان عاشقان.آنگاه کمان دل وتیرعشقش را به آرش داد.

وچنین شدکه کمان آرش رنگین شدوقامتش به بلندای ستاره.

وتیری انداخت.تیری که هزاران سال است میرود.هیچکس امانمیداندکه اگر بۀآفریدنبود تیر آرش اینهمه دورنمیرفت.

زندگی

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال وپری دارد به وسعت مرگ٬

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست٬ که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود .

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه ٬ در دهان گس تابستان است .

زندگی ٬  بعد درخت است به چشم حشره .

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هوا پیماست .

خبر رفتن موشک به فضا ٬

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره دیگر .

زندگی مجذورآینه است .

زندگی گل به توان ابدیت٬

زندگی ضرب  زمین در ضربان دل ما ٬

زندگی هندسه ساده یکسان نفسهاست .

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل ونسب داری

از تیره دودی از دودمان باد

آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید 

تنها تو می مانی ما می رویم از یاد(قیصر امین پور 

در كف بيداد(مهرداد اوستا)


ديگر از دل آه سردي بر نخاست

ناله اي از رو ي دردي بر نخاست

در كف بيداد و محنت زين ميان

تا كند فرياد ، مردي بر نخاست

تا رها ز آوارگي سازد مرا

رهرو صحرا نوردي بر نخاست

چشم در ره مانده واز كاروان

روزگاري شد كه گردي بر نخاست

جز ميي گلرنگ وياري دلنواز

آسمان را هم نبردي بر نخاست

 


 

اهلي

شازده كوچولو

.اثري خيال انگيز و زيباست كه در خلال آن عواطف بشري به ساده ترين شكل تجزيه وتحليل شده است.

نويسنده:آنتوان دوسنت اگزوپري

ترجمه:محمد قاضي

........روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده كوچولو نگاه كرد.آخر گفت:-بيزحمت مرا اهلي كن!

شازده كوچولو در جواب گفت:خيلي دلم مي خواهد،ولي وقت ندارم.من بايد دوستاني پيدا كنم وخيلي چيزها هست كه بايد بشناسم

روباه گفت:هيچ چيزي را تا اهلي نكنند نمي توان شناخت.

دريغ

حسرت هميشگي......(قيصر امين پور )

حرفهاي ما هنوز نا تمام......

تا نگاه ميكني:

                       وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آن كه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي.......

اي دريغ وحسرت هميشگي!

ناگهان

              چقدر زود

                            دير مي شود!

فردا....

قيصر امين پور:

ديروز

ما زندگي را

          به بازي گرفتيم

امروز او

          ما را......

فردا؟