آرش و کمان عشق

آرش گفت:زمین کوچک است.تیر وکمانی میخواهم تاجهان رابزرگ کنم.
بۀ آفریدگفت:بیاعاشق شویم.جهان بزرگ خواهدشد بی تیر وبی کمان.بۀ آفریدکمانی به قامت رنگین کمان داشت وتیری به بلندای ستاره.کمانش دلش بود وتیرش عشق.
بۀ آفریدگفت:ازاین کمان تیری بینداز.این تیرملکوت رابه زمین میدوزد.
آرش اماکمانش غیرتش بودوجزخودتیری نداشت.آرش میگفت:جهان به عیاران محتاج تراست تابه عاشقان.وقتیکه عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی وجهان خودت را می گستری.اماوقتی عیاری خودت تیری.برتاب میشوی تاجهان برای دیگران وسعت یابد.
بۀ آفریدگفت:کاش عاشقان همان عیاران بودندوعیاران همان عاشقان.آنگاه کمان دل وتیرعشقش را به آرش داد.
وچنین شدکه کمان آرش رنگین شدوقامتش به بلندای ستاره.
وتیری انداخت.تیری که هزاران سال است میرود.هیچکس امانمیداندکه اگر بۀآفریدنبود تیر آرش اینهمه دورنمیرفت.

فرهاد ترابي