برای خسرو شکیبایی چه می توان نوشت؟!برای یک نابغه برای کسی که خدا رفیق گرمابه و گلستانش بود.از کجا می دونی خدا رفیق خسرو بود!دونستن این مساله کاری نداره فقط به بهتت هنگام شنیدن خبر نگاه کن و به اشکهایی که آروم آروم رو گونه هات می غلطند .رفیقهای گرمابه و گلستون اوستا کریم بودنشون دل آدم را قرص میکنه و رفتنشون دل آدما رو میلرزونه.....دل خیلی ها لرزید وقتی اون صدای گرم برای همیشه آروم گرفت.خسرو از تبار آدم خوبای روزگار بود از اون بازیگرایی که به سینما و هنر آبرو میدادند.حمید هامون اونقدر درد بودن را با تمام وجود مزمزه کرد تا در اقیانوس دردهاش برای همیشه یه مروارید شد یه در غلطان.وقتی میخوند باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که.....انگار خود سهراب بود که از پشت هیچستان ما را صدا میزد.اما نه انگار امروز خسرو و سهراب با هم قرار دارند.تو گلستانه جایی که بوی علف آدم را بلند میکند و با خود میبرد.خسرو قایقی ساخت و رفت با اتوبوس شب رفت تا اول صبح در منزل باشه اونایی که با اتوبوس شب میرن اول صبح میتونن به کارهاشون برسند و برگردند.اما آیا مراد بیک ما با اون اسب چموشش برخواهد گشت.شایدم خسرو در خونه سبزش برای همیشه بمونه.....وای عمو خسرو کاش میتونستی برگردی یادت بخیر...... 

 

 

.