چترهای سپید
وقتی صبح یک روز برفی پریدن کلاغها از درختهای سپید راببینی و اولین باشی که پا روی برفی می گذاری که تازه از اون بالا بالا ها رسیده باور می کنی که هنوز هم چیزی یا کسی می تواند پدر این دود و دم را در بیاورد و نفسها را تازه کند....امروز کلاغها چقدر زیبا شده بودند رنگ سیاهشان جزئی از سپیدی برف شده بود و چتر ها زیر بار سنگین برف قد خم کرده بودند.چه بهتر حقشان بود وقتی نمی گذاشتند برف صورت آدمها را نوازش کند.یاد روز های دور کودکی بخیر که در زیر کرسی داغ مادر بزرگ از روی حسنک کجایی مشق می نوشتیم و برف هم آرام آرام می آمد.پدربزرگ و مادر بزرگ به نوبت چپق می کشیدند و ما هم دربوی برف و زغال و چپق قد می کشیدیم .پدر بزرگ گاهی از پنجره به بیرون خیره می شد و من هم به او خیره می شدم.کاش می دانستم به چه می اندیشید.پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگر نیستند و خدا کند برف سنگ مزارشان را بشوید.کاش می توانستند در این برف چپق بکشند و گرم شوند.این روزها حسنک هم خبر مرگش هنوز برنگشته و گاو و گوسفندهایش بد جور منتظرند.
فرهاد ترابي