روزهاي سرد آمدند ماندند و باز هم خواهند ماند.

تا بهار راهي نيست اما پاهاي يخ زده ام را مجال نيست..

ديشب نفتي بي مروت را از ازدحام سرما در پشت شيشه مه گرفته خانه ام خبر كردم

لبخند سردش را وقتي به بشكه هاي خالي اشاره مي كردپشت در چال كردم تا ذره اي گرما به خانه برم.

چقدر زود سرما تمام تار وپودم را گرفت ودر مقابل قطره نفتي براي اجاق سرد شده ام هديه نكرد...ماني پسرم ديشب از پشت تلفن با من حرف نزد ...نكند سرما او را آزرده باشد.....

نه همسرم مي خنديد او هنوز گرم بود.......