قرارمان این نبود.........
روزهای جشن انقلاب برای ما که دوران ابتدایی را در سالهای آغازین دهه شصت گذراندیم, حال و هوایی متفاوتی داشت.از جشن های کوی و برزن و طاق نصرت ها گرفته تا نمایش نامه ها و سرودهایی که برای آن ایام تدارک دیده می شد و دو شبکه محدود سیما ,که قرار بود مفاهیم بلند یک انقلاب مردمی را ,در قالب چاق و لاغر و زباله دان تاریخ برای ما به تصویر بکشند.
ما نسل شور انقلابی و شهید و راه پیمایی و اردو بودیم و این مهم بر عهده مدرسه ای بود که فرار از نظم و دیسیپلین آزار دهنده اش, حتی برای ساعتی غنیمت بود.تا صدای «بوی گل و سوسن و یاسمن آمد» بلند می شد ,ذوق کرده و خود را برای یک جشن تمام عیار ده روزه آماده می کردیم.روزنامه های دیواری اولین مشق ما برای کار رسانه ای بود.
اما هر چه جلو آمدیم و بزرگترشدیم ؛اعتمادها به ما کمتر شد. انگار نه انگار که ما در همین انقلاب چشم باز کردیم.در همان فضای حماسی بالیدیم و نضج گرفتیم.سال دوم ابتدایی بودیم, که معلم سال اولمان با عصایی در دست در یک روز برفی به کلاس آمد.او مجروح شده بود و با پای زخمی به دیدار دانش آموزان پارسال آمده بود.ما پشت میز بودیم ,اما بوی خون و خاک جبهه را استشمام می کردیم.
قرار آنان که رفتند این نبود ,قرار بر مهربانی بیشتر بود بر «بار دگر روزگار چون شکر آید» بود.ما که دست چپ و راست سیاسیمان را در همین شهر شناختیم و با آدمهایی که همین نظام معرفی کرده بود زلف گره زدیم ؛حالا چرا باید گرفتار حلقه های تنگ خودی و غیر خودی شویم.ما همه دانش آموزان یک مکتب بودیم.
بچه های دهه شصت مفاهیم سیاسی را در کوچه پس کوچه ها و ستاد های انتخاباتی همین شهر یاد گرفتند و به کار بستند؛ نه در هاروارد و آکسفورد, که اینطور مورد بی مهری قرار می گیرند.ما ترکه های انار را در روزهای سرد زمستان بر انگشت هایمان احساس کرده ایم و تقاص بی انضباطی و تنبلی را نقدا داده ایم و به روز مبادا نینداخته ایم.حال باید خود را بشناسیم و پیدا کنیم و با هم افزایی, به سمت همان فضای پر از صفا و صمیمیت حرکت کنیم.
پدر خوانده های سیاسی, که بیشتر مردان روزهای غنائم هستند و خود را الهه های سیاست این دیار می دانند؛ فرصتی برای رشد و نمو این نسل فراهم نمی کنند و با انحصارگرایی همه چیز را برای خود می خواهند.برای خود می خواهند و نه برای جریانی که خود را حامی آن می دانند ؛که جریان های سیاسی از آدم هایشان اصیل ترند.
جریان اصلاحات و اصولگرا در سرچشمه های خود زلال و شفاف هستند و هر چه به پایین می آیند, از اصالت آدمهایشان کاسته می شود, تا جایی که در بعضی از مناطق هر دوگروه شبیه هم می شوند .هیچ خط و ربط فکری مشخصی ندارند و فقط تبدیل به باند بازانی می شوند که بقای باندشان را ارجح می دانند.همین می شود که حلقه ها را تنگ تر و تنگ تر می کنند که مبادا تازه واردانی که در همین انقلاب نفس کشیده اند,جمعشان را به هم بزنند و منافعشان را بر باد دهند.
اکنون وقت پوست انداختن جریان های سیاسی در سبزوار است؛ تا هوابی تازه در فضای مسموم سیاسی شهر دمیده شود.تا پدر خوانده ها بازنشسته شوند و به شاگردان قدیمی خود اعتماد کنند.بد نیست چند صباحی از سیاست کناره گرفته و عیار خود را محک بزنند.از مردانی بیاموزند که به سیاست آبرو می دهند نه آنکه آبرو و وجود خود را در سیاست بجویند....
فرهاد ترابي