تبليغاتX
سينما سبزوار سینما

سينما سبزوار سینما

سينما و ادبيات

پشت دریاها شهریست........

برای خسرو شکیبایی چه می توان نوشت؟!برای یک نابغه برای کسی که خدا رفیق گرمابه و گلستانش بود.از کجا می دونی خدا رفیق خسرو بود!دونستن این مساله کاری نداره فقط به بهتت هنگام شنیدن خبر نگاه کن و به اشکهایی که آروم آروم رو گونه هات می غلطند .رفیقهای گرمابه و گلستون اوستا کریم بودنشون دل آدم را قرص میکنه و رفتنشون دل آدما رو میلرزونه.....دل خیلی ها لرزید وقتی اون صدای گرم برای همیشه آروم گرفت.خسرو از تبار آدم خوبای روزگار بود از اون بازیگرایی که به سینما و هنر آبرو میدادند.حمید هامون اونقدر درد بودن را با تمام وجود مزمزه کرد تا در اقیانوس دردهاش برای همیشه یه مروارید شد یه در غلطان.وقتی میخوند باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که.....انگار خود سهراب بود که از پشت هیچستان ما را صدا میزد.اما نه انگار امروز خسرو و سهراب با هم قرار دارند.تو گلستانه جایی که بوی علف آدم را بلند میکند و با خود میبرد.خسرو قایقی ساخت و رفت با اتوبوس شب رفت تا اول صبح در منزل باشه اونایی که با اتوبوس شب میرن اول صبح میتونن به کارهاشون برسند و برگردند.اما آیا مراد بیک ما با اون اسب چموشش برخواهد گشت.شایدم خسرو در خونه سبزش برای همیشه بمونه.....وای عمو خسرو کاش میتونستی برگردی یادت بخیر...... 

 

 

.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 19 Jul 2008 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


ستاره های آبکی

نه اشتباه نکنید قرار نیست با آوردن عکسی از مهناز افشار بخواهم مثل نشریات زرد در مورد پدر و مادر و شوهر و نامزد و مسافرتهای او و احتمالا ثروتش بنویسم و باز برای چندمین بار تکرار کنم که این خانم ستاره به  واسطه شباهتش به گوگوش تحویل گرفته می شود و از این خزعبلات.این خانم سوپر استار مهمان برنامه دو قدم مانده به صبح چهارشنبه شب بود.برنامه ای که یک سر و گردن از برنامه های سیما بالاتر است.اجرای خوب محمد صالح اعلا و حضور کارشناسان خبره و نه لزوما خودی باعث شده که این برنامه بتواند در میان انبوه تولیدات مزخرف تلویزیون حرفی برای گفتن داشته باشد.بگذریم که گاهی برنامه از دست سازمان در میرود و مهمانها حرفهایی میزنند که رسانه ملی مجبور به پرژکتور ترکاندن و قطع برنامه می شود.نمونه اش حرفهای کیانیان در مورد سینمای قبل از انقلاب و عذر خواهی پور حسین.خانم ستاره که گویا تنها کتابی که خوانده و به آن پز میدهد همان مرشد و مارگریتا است که در همه مصاحبه هایش از آن یاد میکند با جوابهایش به جیرانی نشان داد که الحق والانصاف اولین فیلمش که باعث معرفی اش شد لیاقت گرفتن زرشک زرین مزخرفترین فیلم را داشته است.مهناز افشار با بی سوادی تمام حتی نتوانست نام یک منتقد سینما را درست بگوید و به جای آن از یک بازیگر نام برد.بازیگری که اینقدر برای هنر سینما ارزش قائل نیست که فیلم رئیس کیمیایی که در آن بازی کرده و ماه ها از اکرانش می گذرد را هنوز ندیده است.اینجا ایران است و الگوها و ستاره ها با رشد بادکنکی و بدون داشتن سواد لازم هر روز بیشتر از دیروز بزرگ میشوند.ستاره هایی که نهایت سوادشان خواندن داستانهای عشقی فهیمه رحیمی است.وقتی تهیه کنندگان سینما صرفا به خاطر چهره و احیانا تداعی چهره از این بازیگران استفاده می کنند و سود سرشار آن را در دبی و قبرس خرج می کنند و با وقاحت دم از سینمای ملی میزنند حال و روز این سینما این است که فیلمهایی که حرفی برای گفتن دارند در محاق بمانند و بزرگان خانه نشین شوند و امثال مهناز افشار صحنه گردان مجلس شوند....البته این قضیه در همه عرصه ها قابل مشاهده است از ورزش و هنر بگیرید تا سیاست و اقتصاد.....البته سیاست معرکه در معرکه است.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 10 Jul 2008 ساعت 12:36 موضوع واگويه | لینک ثابت


گل ناشناس

نادر ابراهیمی که برای ایران شدن ایران خون دلها خورده بود هم رفت یکی از هزاران متفکری که فقط روزهای خاصی و برای اهداف خاصی نامشان را می بریم و آثارشان را پخش می کنیم گویا صدا و سیما با این بزرگان قرار داد بسته که در مقابل پخش آثارشان فقط روز مرگشان را اعلام کند.این رسانه ملی است یا صفحه اعلام رفتگان نمیدانم.به هر حال خالق آتش بدون دود و دشنام و..... هم رفت.ترانه ای که محمد نوری می خواند شاید همه وجود نادر ابراهیمی باشد.ما برای آنکه ایران.........خون دلها خورده ایم....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 11 Jun 2008 ساعت 13:8 موضوع واگويه | لینک ثابت


دیش و فیدل و درد اجتماعی

۱-دایره زنگی فیلم گرم و خون داریست .از آن دسته از فیلم هایی که بدون لکنت جلو می رود و در مرحله نخست هم تماشاگر عام و هم مخاطب خاص بدون اینکه متوجه گذر زمان شود با تک تک شخصیتها آشنا شده و همراه می شود.برای خیلی ها سینما جز این همراه قصه شدن و خندیدن و لذت بردن چیز دیگری نیست که نه تنها اشکال ندارد بلکه قابل ستایش هم هست.چون خیلی ها هم هستند که در عمرشان برای یک بار هم جلو جناب گیشه خم نشده اند(البته برای خریدن بلیط).از طرف دیگر ممکن است سازندگان یک اثر به فکر روشنفکران و متفکران اجتماعی جامعه هم باشند و دلشان نخواهد که این عزیزان هم دست خالی و بدون تفکر و احیانا دردمندی سالن را ترک کنند پس باید دختر قصه در نهایت دزد از آب در آید و بقیه ماجرا .هرچند این قضیه به کلیت اثر لطمه ای وارد نمی کند و کدهای ورود به آن در ابتدا داده می شود اما همین که دیش ماهواره و نصب و تعمیر آن می تواند آن حوادث را در بر داشته باشد و بهانه ای باشد برای سرک کشیدن به زندگی آدمها برای یک اثر اجتماعی قابل تامل کافیست.چون این یک مساله کاملا اینجایی و بومیست و ای بسا اگر در خارج از کشور پخش شود خیلی ها نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند.چند روز پیش خواندم که رائول کاسترو اخوی فیدل بعد از به قدرت رسیدن یکی از اولین کارهایش این است که تلفن همراه را برای همه آزاد کرده است فکرش را بکنید اگر در این مورد فیلمی ساخته شود قطعا یک اثر اجتماعی خواهد بود و اگر سازنده اثر روی همین موضوع به درستی زوم کند نتیجه خواهد گرفت حال اینکه سیاستهای عدالت محور  فیدل کوبا را به فاحشه خانه آمریکا تبدیل کرده مطرح شود یا نه  مهم نیست..بماند که خیلی از سینما دوستها ترجیح می دهند فقط برای دیدن شخصیت یلخی و بی خیال حامد بهداد و یا شوخی های مهران مدیری به سینما بروند تازه پیدا شدن زیرشلواری  عبدا... زاده در ماشین خانم شاعر پیشکش.

۲-نقدی بر حلقه سبز نوشته ام که در شماره اردیبهشت ماهنامه فیلم چاپ شده با عنوان پروانه و امپراتور.راستش به علت تنبلی ساختاری حال نوشتن دوباره اش را ندارم اگر دیدید بخوانید بد نشده....

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 4 May 2008 ساعت 20:6 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


فاتحه همگانی

۱-مهران غفوریان و خیلی های دیگر در سریال قرارگاه مسکونی مرحوم شده بودند.خیلی جرات می خواهد یک عده بازیگر طناز را به امان خدا رها کنی تا هر جا دلشان می خواهد پرسه بزنند و گاهی نوبت دیالوگ گفتنشان فرا برسد.جواد رضویان هنوز خیلی مانده تا مدیری شود خیلی....به شمار مرحومین می توان همه را اضافه کرد.......شما این نوشته را کامل کنید از مرحومین بگویید.....و دلایل این خودکشی دست جمعی.....از داد و فریادهای بی جهت قاسم زارع تا .....

۲-در مرد هزار چهره اما برای خیلی از بازیگران عروسی بود......از احیای دوباره بگویید......

۳-از پیامک و تعلیقهایش بگویید.......

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 15 Apr 2008 ساعت 20:30 موضوع واگويه | لینک ثابت


نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار خوش به حال روزگار.......بهارتان فرخ باد.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 18 Mar 2008 ساعت 12:23 موضوع واگويه | لینک ثابت


دلم می خواهد بمیرم

از زمانی که مجموعه چاق و لاغر را تلویزیون پخش می کرد و ساواک را آدمهای ابلهی معرفی می کرد که بیشتر از مخوف بودن خنده دار بودند سالها گذشته است. یک مشت پر عقاب نشان از گذشت آن سالها دارد.نشان عبور از سطح موضوع و آدمهای تکراری و رسیدن به تعریف آدمها.راهی که سینمای جنگ رفت و عراقی ها از موجوداتی بی شعور بدل به انسانهایی با شعور و حتی با کمالات شدند.روایت یک گرفتاری خانوادگی در بحبوحه انقلاب با پرداختی واقعی از یک خانواده ایرانی.برای نمونه وقتی ستوان  فراری با بازی پور حسینی به خانه امیر حسین می آید رفتار مادر امیر حسین که اتفاقا تحصیلکرده هم هست بسیار خوب از کار درآمده و در ادامه آن واکنش سایرین و از جمله تلفن زدن ستوان نشان از درک بالای سازندگان این مجموعه از موقعیتهای به ظاهر ساده دارد.نوع روایت قتل مهشید باعث شده که سریال بتواند سایر حوادث را با سرعت پی بگیرد و در جایی که سریال ممکن است دچار افت شود فلاش بک زدن به ماجرای قتل موجب  می شود هم سریال کشش خود را حفظ کند و هم بیننده بدون شیر فهم شدن های تکراری از جزئیات قتل آگاه شود.اینکه آمریکایی ها در ایران چه می کردند و کاپیتالاسیون چه بود را همه ما می دانیم اما همین موضوع تکراری و در عین حال آزار دهنده وقتی در درون یک داستان پرخون حل شود می تواند در حالیکه گل درشت و شعاری جلوه نمیکند تا مدتها مخاطب را درگیر خود نماید.نوع رابطه احساسی خلعت با مهشید و بعد سرپوش گذاشتن بر قتل او و نگاه کینه توزانه او نسبت به نرس آمریکایی و استیصال و درماندگی اش با بازی خوب کیانیان آنقدر خوب از کار درآمده که وقتی خلعت می گوید دلم می خواهد بمیرم این جمله کاملا در اثر جای خود را باز می کند و مخاطب آن را می پذیرد.بازی حامد بهداد با آن چشمان معترض در کنار معصومیت و منطق خزر معصومی ترکیب خوبی به وجود آورده هر چند  جرح و تعدیلهای فیلم و تبدیل آنها به نامزد و حذف قسمتهایی از بازی حامد بهداد اگر نبود این رابطه می توانست عمیق تر از این باشد.در انتها بازگشت علیرضا خمسه با یک کار خوب را باید به فال نیک گرفت و از بازی تخت و بی روح هرمز هدایت ابراز تعجب کرد.مردی که دختر جوانی را از دست داده آنقدر راحت با موضوع برخورد می کند که انگار پیرزن همسایه سقط شده.یک مشت پر عقاب هنوز تمام نشده و خدا کند پایانش آبروی آغاز را نبرد.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 10 Mar 2008 ساعت 21:38 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


زرشک

مزخرف اولین کلمه ای است که با دیدن این فیلم به شدت آزار دهنده به ذهن می رسد.اینکه در ایران همه بحث از سیمرغ می کنند و کسی برای این نوع فیلمها نقدی نمی نویسد و سازندگان آنها را به لجن نمی کشد باعث شده این فیلمها با وقاحت تمام اکران شوند و بدبختانه بفروشند.وقتی قرار باشد بچه ای را به سینما ببری تا به رفتارها و سکنات بازیگران بخندد و تو هم از خنده اون بخندی و بعد ببینی همان نیز برآورده نمی شود و فیلم ملغمه ای از همه چیز است و هیچ نیست چه باید بکنی؟اینجاست که جیش داشتن کودک دلبند راه گریزیست تا لحظاتی چند فضای سینما را به قصد دستشویی رها کنی و نفس راحتی بکشی.هی نگوییم چرا مردم آیین سینما رفتن را فراموش کرده اند.بگوییم چرا اینقدر با شعور انسان بازی می شود.ما تنها سرزمینی هستیم که در آن هیچ چیز به چیز دیگر ربط ندارد منتقد کار خود را می کند فیلمساز راه خود را می رود و مخاطب هم که قربونش برم ......


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 2 Mar 2008 ساعت 14:6 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


حکایت سیمرغ و شگال

۱-این روزها جشنواره فیلم فجر قرار است سیمرغ هوا کند .امسال دلم می خواست مثل پارسال همه فیلمهای جشنواره را بروم هرچند میسر نشد درست مثل پارسال.این جمله آخری را از بهمن عبدی کاریکاتوریست تقلب کردم که دیشب در دو قدم مانده به صبح گفت که از کسی پرسیدند دلت می خواهد در آینده چکاره شوی گفت مثل بابام دکتربعد گفتند بابات مگه دکتر بود طرف گفت نه اونم دلش می خواست دکتر بشه.اما از اخبار و قرائن معلومه که امسال سال خوبی برای جشنواره نیست از اصلاحیه های صد تا یه غاز گرفته تا برنامه های به هم ریخته نمایش.دم مجله فیلم گرم که هرسال همه فیلمها را معرفی میکنه این جمله آخر هم مال شهرام مکری بود.این چه وضعیه تو این مملکت که هر چی میخوای بگی یکی قبلا قشنگترش را گفته اگر حرف نزنی میگن لالی اگر هم بگی که گندش در میاد.

۲-خیلی دلم می خواهذ آقای کروبی راببینم و بگویم که اینقدر گول بیست و سی را نخور راستش این برنامه خبری که اول صادقانه می نمود بد جور پیر مرد را به بازی گرفته این جملات را هم   ابطحی یک بار گفته بود و من آخرش را از خودم اضافه کردم.راستی امسال نوری زاذ باز به سراغ اساطیر رفته خدا آخر و عاقبت کاوه را به خیر کند مثل رستم.

۳-دوستی گلایه ای خصوصی برایم گذاشته که نتوانستم چیزی بیاد بیاورم گویا در حافظه ام خللی افتاده  امیدوارم خودش را  به ما بنمایاند.در حافظه ام خللی افتاده اولین و آخرین جمله ارزشمند یک الاغ در طول قرنهاست که بر زبان الاغ حکایت شگال خر سوار هنگامی که برای اولین و آخرین بار احساس کرد رودست خورده جاری  و از مکر شغال و گرگ رها شد.راستی چقدر این روزها شگال خر سوار زیاذ شده است.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 6 Feb 2008 ساعت 13:29 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


حسین همیشه مظلوم....

 

...

وقتی که در جام شفق مل کرد خورشید          بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

....این کجا و نوای بی نوای بعضی از این مداح ها کجا که با ضجه های ساختگی و الفاظ سبک چنگ به چهره دین می کشند....من سگ سگ غلام سگ توام آقا....چند بار لفظ سگ آن هم در رثای یک اسطوره.....وای بر ما که سخن را به لجن کشیده ایم.....اگر این ضجه ها و گریه های بلند دلی بود که وضع و روزگارمان این نبود.این که مداحی بگوید مسلمون اگرخواستی قربانی کنی چاقوتو تیز کن و بعد این را تعمیم بدهد به شهادت امام حسین و مراحل قربانی را مرحله به مرحله شرح دهد چه دردی را دوا می کند.آن هم کریمی که مورد عنایات خاصه هم هست.شعرا و هنرمندان و ادبا باید به داد ادبیات عاشورا برسند وگرنه این مداحان همه فن حریف که تا تصمیم کبری بیشتر نخوانده اند فاتحه همه چیز را با هم می خوانند.همان طور که ما دم از اشعار محتشم کاشانی می زنیم آیندگان هم دم از ما خواهند زد.اگر عاشورا از دید حضرت زینب زیبایی بود،این زیبایی باید در بیان و الفاظ هم جاری باشد ما نمی توانیم با ضجه های گوش خراش بچه هایمان را عاشورایی کنیم.....این نگاه باعث به وجود آمدن صحنه بالا می شود که  نه عقل را خوش می آید نه شرع.وقتی مداحان ترغیب به این نوع خود آزاری های وحشتناک می کنند از فتوای علما و بگیر و ببند نیروهای انتظامی کاری ساخته نیست.بماند که بنده نزول خور قدری را می شناسم که مداح سینه سوخته ایست.....سینه سوخته آقا....

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 20 Jan 2008 ساعت 12:34 موضوع واگويه | لینک ثابت


چترهای سپید

 

وقتی صبح یک روز برفی پریدن کلاغها از درختهای سپید راببینی و اولین باشی که پا روی برفی می گذاری که تازه از اون بالا بالا ها رسیده باور می کنی که هنوز هم چیزی یا کسی می تواند پدر این دود و دم را در بیاورد و نفسها را تازه کند....امروز کلاغها چقدر زیبا شده بودند رنگ سیاهشان جزئی از سپیدی برف شده بود و چتر ها زیر بار سنگین برف قد خم کرده بودند.چه بهتر حقشان بود وقتی نمی گذاشتند برف صورت آدمها را نوازش کند.یاد روز های دور کودکی بخیر که در زیر کرسی داغ مادر بزرگ از روی حسنک کجایی مشق می نوشتیم و برف هم آرام آرام می آمد.پدربزرگ و مادر بزرگ به نوبت چپق می کشیدند و ما هم دربوی برف و زغال و چپق قد می کشیدیم .پدر بزرگ گاهی از پنجره به بیرون خیره می شد و من هم به او خیره می شدم.کاش می دانستم به چه می اندیشید.پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگر نیستند و خدا کند برف سنگ مزارشان را بشوید.کاش می توانستند در این برف چپق بکشند و گرم شوند.این روزها حسنک هم خبر مرگش هنوز برنگشته و گاو و گوسفندهایش بد جور منتظرند. 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 3 Jan 2008 ساعت 12:51 موضوع واگويه | لینک ثابت


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟

از روز گار سربداران و افسانه سلطان شبان و سرکار خانم اوشین همیشه سریال  های پر طرفدار سیما در روزهای شنبه و دوشنبه و چهار شنبه پخش می شد.گویا مردم با این روزها قرار نانوشته ای دارند و سریال بینی را در برنامه روزانه جای می دهند.روزهای بدی هم نیست و اهل خانه بیشتر در خانه اند تا خدای ناکرده در مهمانی و عروسی و زبونم لال سینما.پس با این وجود جمعه شبها زیاد فرصت سریال دیدن نیست.حال چه شده که شهریار را در این زمان پخش می کنند نمی دانم.البته این را نباید با یانگوم مقایسه کرد چون شهریار نه آن سفره های رنگین را دارد و نه آن دلبرکان زیبا  رو را که خیلی ها را کم کم  حاج یونس می کرد.شهریار شروع خوبی دارد و این شروع در وهله اول مدیون انتخاب درست بازیگران آن است .بازیگرانی که طنازی شاعر را به خوبی دارند و برای به رخ کشیدن آن زور زیادی نمی زنند.از شیرین زبانی های محمد حسین کوچک گرفته تا مباحثات پدر و پسر در ادبیات .صحنه شب ادراری محمد حسین کوچک که با جوابی رندانه همراه بود و مکالمات او با ابراهیم ادیب و بعد بحث او با پدر در مورد حافظ نشان از هوشمندی سازندگان این مجموعه برای در دل نشاندن آن دارد.چرا که رمز موفقیت شهریار جاری کردن وجوه تغزلی شعر او در بافت کلی اثر است که اگر این مهم اتفاق نیفتد چیزی خواهد شد شبیه جابرابن حیان که از وجوه علمی او تاخت و تاز اسبان و نعره مردان در یادها ماند.هر چند حسن جوهرچی گفته بود خوشحالم که مردم با شنیدن نام جابر یاد من خواهند افتاد.این طنازی را می توان در سایر آدمهای داستان هم دید.از خواستگار مشنگ گلرخ گرفته تا بیوک طرفدار سینه چاک محمد خیابانی.این آدمها به کمال تبریزی که نشان داده موقعیتهای ظریف طنازانه را می شناسد،فرصت داده است تا شهریار جوان را بهتر بشناساند.خوشتر آن باشد که سر دلبران   گفته آید در حدیث دیگران.کاش مردم مبارز و انقلابی و در صحنه ما به اندازه نصف توجهی که به یانگوم نشان دادند ،به این سریال هم که در همان وقت و زمان در حال پخش است توجه کنند.

شهریار سخن یک ایرانیست خدا کند ما هم ایرانی باشیم.

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 15 Dec 2007 ساعت 19:30 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


اندیشه پرپر

۱-این روزها برای کسانی که می خواهند مشق نقد کنند روزهای سرد و غمزده ایست،چرا که یک فیلم به درد بخور توی این سینما پیدا نمی شود که آدم را تکان بدهد و انگیزه قلم به دست گرفتن را در آدم به  وجود آورد.همین تصویر بالا یکی از فیلمهایی است که این روزها روی پرده است.جناب گلزار و افشار قرار است همانی باشند که در آتش بس یک میلیاردی بودند.آن یک میلیارد آنقدر برای این سینمای رو به موت شوک آور بود که برادر فرح بخش تردید به خود راه نداد که یک فیلم با همان حال و هوا بسازد و اسمش را هم بگذارد سینمای بدنه.سینمایی که گویا بدنش مانده و سرش را پیشی خورده است.خداییش شما به نقدهای این روزها نگاه کنید همه چیز دستگیرتان می شود.نقدها همه شبیه هم،منتقد ها شبیه هم،فیلمها شبیه هم.....گویا ما سی سال دیر به دنیا آمده ایم .کاش همان سیاست حمایتی مهندس بهشتی بود تا لا اقل چند فیلم درست و حسابی که بوی گند پول ندهند را تماشا کنیم.این سینما در حد و اندازه های این مرز و بوم نیست. اگر قرار است فیلمهای دختر پسری مزخرف بسازند همان بهتر که فیلمهای گوگوش را اکران کنند .حد اقلش این است که اصل جنس است و جعلی نیست.مثل این خوانندگان پاپ که در کمال نامردی صدای خوانندگان آن ور آب را ناشیانه تقلید می کنند.اینجا تنها سرزمینی است که کپی برابر اصل نیست.کپی حلال کننده اصل است .

۲-تصویر مربوط به کلاغ پر است.گنجشک پر....اندیشه پر....نگاه پر.... منتقد پر....شهرام شاه حسینی پرپر...

۳-دلم می خواهد برای اتوبوس شب یک نقد درست و حسابی بنویسم خدا کند کیومرث جان ما پر نشده باشد و همانی باشد که بود.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 25 Nov 2007 ساعت 20:23 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


ناگهان .....

لعنت به این زندگی ماشینی و این سگ دو زدن های بی پایان که فرصت همه چیز و همه کس را از آدم سلب می کند.فرقی نمی کند شغلت چیست،درآمدت چقدر است،سواد داری یا نداری....مهم این است که باید مثل یک سگ پا سوخته از صبح تا بوق باز هم سگ بدوی و نرسی....نمی دانم کی بود که می خواستم مطلب پر و پیمانی در مورد مولانا و پله پله تا ملاقات خدا بنویسم که نشد....آن قدر دست دست کردم که زاد روز مولانا شد و ایام رفتن قیصر رسید......ناگهان خیلی خیلی دیر شده بود و من حتی به روز رفتن قیصر هم نرسیدم....باز دلم می خواست برای چندمین بار بنویسم سرا پا اگر زرد و.....دیدم نه ما خیلی وقت است دل به پاییز سپرده ایم و خبر نداریم.......نه دلمان سربلند مانده و نه نگاهمان سر به زیر.....خلاصه که بد جور جوان مرگ شده ایم خبر مرگمان.....مرثیه سرایی برای قیصر یک قیصر دیگر می طلبد نه ما که اندیشه هایمان را دیر زمانیست به حراج گذاشته ایم و کسی حتی نگاه هم نمی کند .....قیصر دلش سربلند بود....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 8 Nov 2007 ساعت 18:47 موضوع واگويه | لینک ثابت


تی وی تی وی

۱-حلقه سبز شروع شد.دومین کار ابراهیم حاتمی کیا در تلویزیون.کار اول خاک سرخ بود که در زمان خود مخاطبان زیادی داشت.خاک سرخ از ترکیب بازیگران خوبی برخوردار بود و موسیقی دلنشینی داشت.یک هاچ زنبور عسل اینجایی بود.اما حلقه سبز در یک حال و هوای دیگری سیر می کند و این بار آدمهای حاتمی کیا در گیر و دار جنگ یا بازمانده آن نیستند بلکه قربانیان جنگ های هر روزه تقدیرند.حلقه سبز با پرت شدن یک معلول ذهنی از بالای یک پل آغاز شد و روح او با بازی فرخ نژاد قرار است ما را همراه خود کند.این شروع که با یک روح بد ترکیب و خون و زخم همراه بود با کارهای دیگر حاتمی کیا متفاوت است.کارهایی که حتی در صحنه های جنگی اش نشانی از این زخمها نبود و اگر بود این گونه عریان به تصویر کشیده نمی شد.آیا این نشان از تغییر روحیه حاتمی کیا دارد؟آیا فیلمساز محبوب ما می خواهد از آن موسیقی های گوش نواز و ریسه های رنگارنگ به سمت تصویرهایی بی پیرایه از اجتماع برود؟آیا مخاطبان و دوستداران حاتمی کیا فیلمساز را در رویکرد تازه به جا خواهند آورد و آیا این آغازی دوباره برای او به حساب نمی آید؟شاید هم من عجله می کنم و حلقه سبز قرار نیست حاتمی کیای دیگری را نشانمان بدهد.هر چه که هست دیدن اندیشه ها و دردهای حاتمی کیا همیشه دیدن دارد...

 

۲--احمد طالبی نژاد در مورد رویکرد فیلمسازان بزرگ به تلویزیون اعلان خطر کرده  و این را در دراز مدت به ضرر سینما دانسته بود،اینکه این حرف چقدر می تواند درست باشد بحث جامعی را می طلبد اما اگر قرار باشد سینما فیلمهای آبکی دهه چهل را بازسازی مزخرف کند همان بهتر که مردم فیلمساز مورد علاقه شان را در تلویزیون ببینند.به خاطر رشد صنایع داخلی همیشه پراید سوار شویم و افغانیها به خاطر نداشتن این نعمت تویوتای کمری سوار شوند( با همان قیمت حالا کمی بیشتر یا کمتر)شما پیدا کنید پرتقال فروش را...البته وقتی مسعود خان کیمیایی هم به تلویزیون می آید پس باید منتظر روزهای بهتری باشیم.

 

۳-امروز بچه ام فیتیله جمعه تعطیله را نگاه می کرد در صحنه ای یکی از سه بازیگرش پرید و سوار جناب قناد شد.نمی خواهم صحبت از بد آموزی و این جور حرفها کنم بلکه می خواهم بگویم مجید خان قناد هم کفگیرش به ته دیگ خورده چون به محض اینکه عوامل کاری برای خنداندن و یا گریاندن مخاطب سوار کول همدیگر شدند یعنی برنامه تا اطلاع ثانوی مالیده....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Oct 2007 ساعت 19:46 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


شیطان بازی

راستش وقتی دکتر بعد از مرگ همسرش شروع به کفر گویی کرد و بعد هم زود توبه کرد با خودم گفتم این توبه زود رس موتور فیلمنامه را خاموش کرد و دیگه این فیلم راه نمیفته.تا اینکه الیاس اومد و باز شخصیت مثبت او در ابتدا بر این گمان دامن زد.همه دلشون می خواست بدونند این دکتر نظر کرده ته کارش به کجا میرسه تا اینکه الیاس شیطانی دست خودش را رو کرد و فیلمنامه خسابی تکون خورد..خدایی اگر طرفدار کارهای سیروس مقدم هم نباشیم و هنوز هم از پلیس جوان خاطره بد داشته باشیم ،نباید منکر کشش دراماتیک فیلمنامه تا قسمتهای نهایی باشیم.همه ما دلمون می خواست ببینیم دکتر وقتی به شیطان بودن الیاس پی میبره چه واکنشی نشون میده و یا سرنوشت رز با اون بابای پولدار که دهن خیلی ها را آب میندازه چی میشه!خیلی از مردم میدونند که شیطان این همه قدرت نمیتونه داشته باشه اما همون آدمها سالها با فیلم و تلویزیون سر و کار داشته اند و تشخیص میدن که اینا همه فیلمه پس بر سوسول نشون دادن شیطون در این فیلم اشکال زیادی وارد نیست....اشکال واقعی در آب بستن به فیلمنامه و کش دادن اونه که باز هم برای مخاطبی که پلیس جوان را از سیروس مقدم دیده اشکالی به حساب نمیاد.اغما با صحنه فرار رز از آن خانه تمام شده بود اما از آنجایی که سیروس خان روی آنتن را خیلی دوست دارد این دو قسمت مزخرف به آن اضافه شده است.البته اگر یک کارشناس شیطانولوژی می توانست در این مورد اظهار نظر کند که آیا یک شیطان می تواند اینقدر مافیایی کار کند و مثل یک قاتل زنجیره ای عمل کند،بد نبود.خلاصه اگر شنیدید که شیطان رفته بالای برج میلاد و از دست صدا و سیما قصد دارد از آن بالا به پایین بپرد زیاد تعجب نکنید.به قول فرزاد حسنی فکر کن شیطان رفته بالا و صداش بدون بلند گو به گوش همه شهر میرسه....اگه بشه چی میشه....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 15 Oct 2007 ساعت 17:57 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


سينما سينما

روز ملي سينما مبارك باد. به اميد بقاي اين درخت تنومند.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 11 Sep 2007 ساعت 12:4 موضوع واگويه | لینک ثابت


زنده باد مرد سالاری

اینکه چار خونه می خنداند یا نه مهم نیست.بازیگرانش در موارد زیادی بازی های گذشته خود را تکرار می کنند هم به قول خود آقای صحت اشکالی ندارد چون ایشان با تکرار و کلیشه مشکلی ندارند.لابد فکر می کنید اعتراض سفارت کشور دوست و برادر افغانستان در مورد شخصیت شنبه و چهارشنبه را می خواهم مطرح کنم که باید بگویم اینطور نیست و این گونه امور همیشه بوده و هست و لابد افغانیهای مقیم مرکز هم معترفند که همه افغانها شیر پنجشیر نیستند و گاهی در میان آنها هم مثل ما آدم نیرنگ باز پیدا می شود(نیرنگ را به لهجه افغانی بخوانید).پس حرف حساب بنده چیست؟؟عرض می کنم:آقا ما قبلا در همین تلویزیون و سینما دیده بودیم که مرد آشپزی می کند و احیانا ظرف می شوید و گاهی هم پوشک بچه عوض می کند.خب اشکالی هم نداشت چون موج فزاینده فیمینیسم و دفاع از حقوق زن ایجاب می کند که این طور چیزها را زیاد جدی نگیریم.اینکه جامعه ما  زن سالار و فرزند سالار شده است هم بماند.اما در سریال طنز چارخونه کار از این حرفها گذشته و  به ریش هر چی مرده  از اول تاریخ تا همین دیروز بد جور خندیده و چه عرض کنم ..ده شده است.یک مرد درست و درمون توی این سریال دیده نمی شود.منصور جمالی که قربونش برم مدام از شکوه جانش که به قول بیهقی مرحوم "زنی بود سخت جگر آور" مورد شماتت و سرزنش و سرکوفت قرار می گیرد و همین مونده که شکوه خانم  شنبه جان را به خلوت گاه خویش هم راه دهد! چهارشنبه یا همان حامد سابق که صبح تا شب در خانه لم داده است تا همسرش صدقه سر مسافران هواپیما لقمه ای نان جلویش بیندازد.آقا فرخ و فرزاد جان هم که به تف ابلیس نمی ارزند.می ماند آقای رئیس که در یکی دو شب پیش گندی زد گندستان.بله آقا طنز است و خنده من هم می دانم  ولی با این کارها فردا سنگ روی سنگ هم بند نمی آید.اگر قرار است این گونه مردان به سخره گرفته شوند پس زنده باد مرد سالاری و سریال پدر سالار.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 22 Aug 2007 ساعت 11:40 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


مرد آواز

این بار هم چون همه آن چند بار گذشته نتوانستم  کنسرت استاد را از نزدیک ببینم ،گویا این هم به آرشیو آرزوهایم اضافه خواهد شد.شجریان را از زمانی می شناسم که کاستهایش را به عنوان نوار انقلابی و مجاز در کنار خیل عظیمی از نوارهای غیر مجاز عرضه می کردند.آن روزها بچه مثبت ها شجریان گوش می دادند و  بچه روشنفکر ها هم با صدای او پز می دادند.یادم هست خیلی از وقتها مفهوم شعرهایی را که می خواند نمی فهمیدم و بعدها درست مثل یک کشف و شهود ناب به درک آنها نائل می شدم.صدای شجریان باعث شده بود که هر روز بیشتر از دیروز با ادبیات انس بگیرم .صدایی که حافظ و سعدی و مولانا را از عرش به زمین آورد و در کوچه پس کوچه های شهر غمزده و در کوچه باغهایی که بوی عاشقی می داد این نوا ها را  ماندگار کرد.نوا،دستان،بیداد.....چه بزرگ است این مرد آواز ایران و چه خیانتها می کنند آنان که گوشها و جانهای جوانان این سرزمین را از این نوای آسمانی محروم کرده اند.این روزها این نوا جایش را به موسیقی های بنجل و پوچ وارداتی داده است و این نعره های شیطان همه جا را جولانگاه خود ساخته اند.این صدا معجزه می کند اگر هنوز منتظر معجزه مانده ایم...


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 16 Aug 2007 ساعت 13:5 موضوع واگويه | لینک ثابت


سوژه های تاریخ

محسن مخملباف را دوست دارم چون قلندر است.فارغ از تمام فیلمها و نوشته هایش که در جای خود ارزشمند و قابل دفاعند. در زمانه ای که وابستگی به چهل متر خانه باعث می شود که یک صاحبخانه در مقابل مستاجر ادعای خدایی داشته باشد و میز و کار و مدرک و وجاهت اجتماعی همه چیز خیلی ها شده آدمی مثل او که مثل یک ماهی چموش مدام از دست این بگیر و ببندها و وابستگی ها لیز می خورد و فرار می کند تا خودش باشد غنیمت بزرگی است.مخملباف برای فردیت خود برای انسان بما هو انسان مدام در تلاش و تکاپوست واین چیز بزرگیست.آدمهایی مثل او هیچ وقت حسرت گذشته را نمی خورند و نمی گویند اگر این طور زندگی می کردم بهتر بود چون تمام طور ها یی  که به ذهن بشر برسد را زندگی می کنند .کاش مخملباف در این قلندری ها و رمیدگی ها بیش از آن که دل در گرو سیاست داشته باشد با عرفانی که از آن بیگانه نیست همیشه دمخور باشد و به قول خودش در وطن سینما همیشه یک شهروند بماند.تاریخ برای آدمهایی مثل مخملباف حق التحریر های حسابی می گیرد و گرنه هزار نفر مثل ما هم که سوژه اش شوند خرج عمل دماغ خانمش در نمی آید.او امروز باید از جانب همه کس و همه جا شماتت شود تا تاریخ فیلمسازی این مرز و بوم با نامهایی چون فلانی و بهمانی نوشته نشود.تاریخ متعلق به آیندگان است و آیندگان از آدمهای کپی شده از هم بیزارند درست مثل تو و من...


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 5 Aug 2007 ساعت 17:55 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


سنتوری کیلویی چند؟؟؟

منبع آگاه:آقا برو مثل خیلی از کسانی که تنشون میخارید و سر و گوششون می جنبید!چطوری حالیت کنیم که نباید بمونی !همین چند ماهه چند تا از فیلمهای به اصطلاح کالت جنابعالی را سر و تهش را زدیم و پخش کردیم. بیشتر از این که تیتراژ اجاره نشینها را هم کله پا کردیم.

داریوش:خب این بد مصب در جشنواره نمایش داده شده و کلی مردم و منتقد ها ازش دفاع کردند و خوششون اومده!

منبع آگاه:اولا مردم مردم نکن که ما اند مردمیم و مردم ما را دوست دارند بعدشم منتقد ها را هم براشون داریم...بد جورم داریم.به قول محسن خان این جماعت نتونستند فیلم بسازند از حسادت شدند منتقد کارهای مردم.

داریوش:خب همون محسنی را که شما قبول دارید حالا...

منبع آگاه:کی گفته ما محسن خان را قبول داریم .وقتی قبولش داشتیم که از ما بود و با آدمیزاد نشست و برخاست داشت نه اینکه الان داره فریاد مورچه ها میسازه!ببین شماها اگر بروید مردم ککشون هم نمیگزه!همین محسن اگر در پمپ بنزین از کسی کارت سوخت بخواد یکی نمیگه این یه روزی بایسیکل ران می ساخته!آقا جان توبه کنید برید دنبال سوژه های خوب و مردمی برید مردم را بخندونید تا مشکلات را راحت تر تحمل کنند این اراجیف چیه می سازید؟وقتی شما سنتوری منتوری می سازید باید اون اجنبی بیاد در مورد ما فیلم بسازه؟

داریوش:بذارید این یکی پخش بشه قول می دم براتون نود قسمتی بسازم؟؟

منبع آگاه:زرشک!حمید لولایی الان سر کاره نمیشه!ببین داریوش خان شنیدیم بعضی از کارگردانها از تازه واردها پولهای کلان می گیرند و به اونا بازی میدن!اگه نمیخوای برات پاپوش درست کنیم چایتو بخور و برو..

داریوش:بهرام رادان و گلشیفته که ....

منبع آگاه:چاییت سرد نشه......

 

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 29 Jul 2007 ساعت 17:5 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

جبر و اختیار و این حرفها را ول کنیم....اینکه تقدیر اینچنین بوده  و هست.کی دلش میخواد جای این باشه مسلما هیچ کس...کی دلش لک زده برای الاغیت،مسلما هیچکی...

شما فکر می کنید اگر این الاغ می تونست با ما حرف بزنه چی میگفت؟؟از ما چه تقاضایی می کرد؟همه حدس می زنیم که می گفت کمتر بارم کنید ،بگذارید یه نفسی راست کنم نه؟؟

خداییش ته ته دل آدمها هم همین نیست یه لحظه مرا به بودنم وا گذارید؟؟

نگاه کنید چقدر خسته به نظر میرسه؟؟

فردا برای یک الاغ چه مفهومی داره؟

کی تا به حال درد دل یک الاغ را شنیده؟؟


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 20 Jul 2007 ساعت 21:35 موضوع | لینک ثابت


ادای دین به یک دزدی

راستش از آن جا که آدم دروغگو خودش در عذاب همیشگی خواهد بود و بدویت وجود را نمی توان یک عمر در پشت کلمات پنهان کرد،باید بگویم که من هم فیلم نقاب را در سینما ندیدم و از طریق سی دی های غیر مجاز که در بازار است به تماشای آن نشستم.البته من برای ابتیاع این جنس فرهنگی مسروقه شال و کلاه نکردم بلکه در مهمانی بودم و این فیلم در حال پخش بود و من هم شیطانزده شدم و گفتم که فیلم را برایم به عقب بر گردانند و تا انتها آن را دیدم و انصافا هم پسندیدم.به هر حال از همه منتقدین و سینما گرانی که با نوشته ها و اعتراضهایشان این روزها در مورد این فیلم گفتند و نوشتند عذر می خواهم(هر چند تعدادی هم از این عزیزان دزدکی در خانه این قبیل امور را دیدکی می زنند).به هرحال بعد از دیدن این فیلم احساس کردم که اگر قضیه تکثیر غیر قانونی آن پیش نمی آمد ، نقاب  می توانست یکی ازپرفروش های امسال باشد.از تصاویر چشم نواز دوبی که بگذریم،فیلمنامه فیلم نوشته قاسمخانی از خیلی از فیلمنامه هایی که این روزها حتی برای فیلمهای به اصطلاح هنری هم نوشته می شوند قابل اعتنا تر است.تعلیق جاری در فیلم که تا آخرین پلان آن با تماشاگر همراه است و استفاده بجا از فلاش بک در عین حال که ساختار فیلم را از یک دستی خارج نمی کند از نکات برجسته نقاب است.به نظر می رسد راست گفتار در این فیلم به مراتب از عروس خوش قدم جلو تر آمده و فیلم گیشه ای خود را با یک فیلمنامه خوب قابل دفاع ساخته است.چیزی که خیلی از بزرگان سینما در کشورمان به آن توجهی ندارند و اصرار عجیبی دارند که خودشان فیلمنامه رابنویسند. نکته مثبت دیگر این فیلم استفاده از پرسونای همیشگی پارسا پیروزفر برای فریب مخاطب و شکستن پرسونای او در یک صحنه نفسگیر می باشد.آنچه مسلم است  نقاب قربانی کاظم راست گفتار و امین حیایی و چند سال توقیف و قاچاق و جنگ اعراب و اسرائیل و سهمیه بندی بنزین و....شده است ،چون خیلی از منتقدها با دیدن این نامها(حیایی،راست گفتار) تکلیفشان را با اثر یکسره می کنند.البته لازم به ذکر نیست که این فیلم با گونه های مشابه خود مقایسه شده  و اینکه آن را یک اثر هنری ناب بدانیم و به قول بعضی از دوستان چشم دل باز کنیم که جان ببینیم و آنچه نادیدنی است آن ببینیم و این جور چیزها نیست. 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 11 Jul 2007 ساعت 11:3 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


ای بینوا سهراب

وقتی چهل سرباز ساخته محمد نوری زاد از تلویزیون در حال پخش باشد و در هر جا که باشی چه خانه و چه مهمانی ببینی که انگار نه انگار که اتفاقی در حال افتادن است....چه می گویی؟؟؟

۱-مردم رستم و اسفندیار و سهراب را برای چه بخواهند وقتی گردن کلفت تر از رستم زیر بار زندگی به حال و روز تهمینه در زایشگاه افتاده است.

۲-نسل جوان ما قهرمانهای اسطوره ای را دست می اندازد وقتی در روزنامه ها می خواند جوانی به خاطربیست هزار تومان پول آن هم برای تهیه کراک پدر بزرگش را دنبال مادر بزرگ مرحومش فرستاده است.

۳-چه معنایی دارد وقتی در همه فیلمها و سریالها دزد ها و قاتلها شهرام و کامبیز و سایر اسامی ایرانی هستند...ما برای نبش قبر اجدادمان وقت تلف کنیم....سریال نرگس بود که اسم رستم را روی یک کوتوله گذاشته بودند نه؟؟؟؟البته آه رستم محمود شوکت را گرفت.....

۴-اگر قرار باشد بهرام بیضایی خانه نشین باشد و نوری زاد رستم و سهراب بسازد همان بهتر که همه یانگوم نگاه کنند و سرنوشت این کره ای از رستم و سهراب برایشان مهمتر باشد.....

۵-به ما چه ربطی دارد در این مورد اظهار نظر کنیم وقتی طرف لیسانس ادبیات دارد  و هنوز شاهنامه را باز نکرده.....مثل این است که کسی بخواهد بین ۵ شغله بودن الهام و عدالت اجتماعی و تعطیلی هم میهن و فیلم رئیس کیمیایی ربطی پیدا کند.....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 9 Jul 2007 ساعت 12:34 موضوع واگويه | لینک ثابت


من از خین و خین ریزی نترسیدم....

چندی پیش برای دیدن پارک وی آخرین ساخته فریدون جیرانی تک و تنها به سینما رفتم.خانواده را با خودم نبردم چون این فیلم برای زیر ۱۶ سال توصیه نشده بود.پسرم دو سال بیشتر ندارد و همسرم مانند تمام خانمهای عالم از سوسک می ترسد.پس عاقلانه نبود که آنها را به دیدن فیلمی در ژانر وحشت ببرم.فکرش را بکنید آدم در آن تاریکی و وحشت بخواهد برای اطرافیانش دنبال آب قند هم بگردد!!

خلاصه فیلم بعد از کلی پخش موسیقی بی ربط شروع شد و چراغها هم خاموش.خودم را روی صندلی جا بجا کردم و رفتم تو فاز ترس.....تیتراژ فیلم قشنگ و کوبنده شروع شد بعد هم کافی شاپ و فال قهوه و دو دختر دم بخت.....اینا که ترس ندارند؟؟؟آها لو لو خرخر بد جنس اومد...یه پسر با موهای سیخ و نگاهی که شبیه نگاه جوشکارها بعد از یک روز کاری سخت بود و بعد هم عشق و تعقیب و حسادت.تا چشم باز کردم دیدم بیست دقیقه از فیلم گذشته و من نترسیدم !!!یعنی چی؟! بعد هم خواستگاری و شروع یک زندگی عاشقانه .آها یادم رفت شب خواستگاری برق رفت و مهمانی های بعدی هم در تاریکی برگزار میشد.پس کو ژانر وحشت؟؟؟ تا اینکه فیلم قرمز در داخل پارک وی کلید خورد و کوهیار همان مو سیخ سیخی شد یه آدم بددل ....رها هم که می خواست این حالت راتشدید کند با خواستگار و عاشق سابقش  که رقیب کوهیار بود شروع به تمرین تئاتر کرد. حالا شما بودید چه می کردید...آدم روانی باشه.بددل باشه بعد خانمش هم صبح تا شب با عاشق قدیمیش تئاتر کارکنه و انبر دست بده و میخ بگیره(فکر بد نکنید این یکی از صحنه های فیلم بود).تا اینکه بددلی کار دست همه داد و این عاشق شیدا خانمش را در خانه حبس کرد و بعد پدرش و عاشق قدیمی زد و خورد و تبر و خون و انگشت قطع شده و اینها یعنی ژانر وحشت....از مادر کوهیار نگفتم که با ضربه ماهیتابه سرخ از پا در آمد و کوهیار با جنازه مادرش کلی مردم را خنداند!!آره در ژانر وحشت مردم غش غش به جسدس که روی صندلی بسته شده بود تا تئاتر نگاه کند می خندیدند.البته من سعی می کردم بفهمم که این چه ژانری است و چه واکنشی نیاز دارد.هرچند یکی دو بار به لب و لوچه های مادر کوهیار که گویی آلو در دهان خیس می کرد لبخندکی زدم !!فقط در همین حد.فیلم تمام شد و رها از کوهیار انتقام گرفت و یک جیغ هم در آخر ما را شیر فهم کرد که این ژانر وحشت بود.چراغها روشن شد و بغل دستی های من که کلی خندیده بودند و متلک گفته بودند کیفور از جا بلند شدند و من هم در حسرت اینکه کاش خانواده ام را آورده بودم تا مثل اخراجی ها کلی با هم می خندیدیم.هنوز هم با خودم فکر می کنم یعنی بضاعت سینمای ایران برای این ژانر دست گذاشتن روی چند روانی بدبخت است؟؟؟شما چه فکر می کنید؟؟؟


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 27 Jun 2007 ساعت 12:50 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


هدایت

-

روزنامه کیهان با درج مقالاتی علیه منتقدان سینما و با افکاری مالیخولیایی قصد دارد منتقدان سینما را وارد یک بازی خطرناک کند.این شگرد همیشگی کیهان است تا ذهن روشنفکران جامعه را در مقاطع حساس از مسائل پیرامونی به حاشیه ها ببرد و بعد از آن با همین حاشیه های خود ساخته علیه آنان کیفر خواست صادر کند.مساله امروز منتقدان سینما بحث تکثیر غیر مجاز سی دی فیلمهای در حال اکران است که کیان سینما را با خطر مواجه کرده است اما کیهان نشینان که می خواهند سر به تن سینما نباشد با دروغ و تهمت قصد دارند با یک تیر چند نشان بزنند.خدا آن روز را نیاورد که پیشکسوتان عرصه نقد را کیهان به همان گوشه ای هدایت کند که کانون نویسندگان را هدایت کرد.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 24 Jun 2007 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت


شمع جاوید

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت....

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند...

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 20 Jun 2007 ساعت 13:18 موضوع واگويه | لینک ثابت


نه......نه.....اين يكي ديگر نه.

بعد از خواندن حرفهاي شمقدري در مورد اينكه سينما را  مي توان از سبد خريد خانواده هاي ايراني حذف كرد حرفها و اظهار نظر هاي زيادي را خواندم ولي نمي دانم چرا اولين واكنشي كه نشان دادم دلتنگي بود .دلتنگي از همان گونه كه گاه به سراغت مي آيد وتو بايد حتما بلند شوي و چند قدمي راه بروي تا نفست به آرامي بالا بيايد.اول از همه دلم براي آدمهايي گرفت كه با حذف سينما ديگر زنده نخواهند ماند.براي مسعود كيميايي و مهرجويي و حاتمي كيا و براي پور احمد كه در برنامه شب شيشه اي همان مجيد بود با تمام شيطنتها و سادگي ها.براي روز هايي كه از طرف مدرسه به سينما مي رفتيم و براي قهرمان شيميايي از كرخه تا راين گريه مي كرديم.براي روزي كه در تاريكي سينما نشسته بوديم و آن آقاي تپل در تاريكي كنار ما نشست و غافل از اينكه دوست ما بسته چيپس را در صندلي او گذاشته بود و چه صدايي داد آن نشستن و خنديدن و بعد عذر خواهي در تاريكي و بعد هم خوردن چيپسي كه از آب گذشته بود.سينما شايد براي بعضي ها بود و نبودش تفاوتي نكند كه زيادند اين قبيل افراد اما براي خيلي ها كه در تاريكي سينما و در آيين ديدن و شهود جمعي ساعتها نشسته اند يك ضيافت است.يك آيين خاطره انگيز كه هرچه جلو ميرويم قدر و منزلتش افزوده مي شود.بشر امروز به غار تنهايي نيازمبرم دارد و چه نوري متعالي تر از سينما براي شكوه و بزم اين غار تنهايي.آنها كه حرف از حذف سينما زده اند سينما برايشان جز ابزاري براي عقده گشايي و بيانيه صادر كردن نبوده است .آنها را چه كار با  عاشقاني كه در خلسه ناب سينما نور را مهمان بوده اند...در جاي خالي سلوچ دولت آبادي وقتي مرگان به شتر خان سالار مي رود تا مزد شتر چراني عباس را بگيرد ...با خواسته سالار بودنش را در آستانه تاراج مي بيند و مي گويد نه....نه....اين يكي ديگر نه....يك بار اين جملات را پور احمد براي زلزله بم در ماهنامه فيلم آورده بود و اينك من آوردم چون حرفهاي جناب شمقدري كم از زلزله بم نيست.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 16 Jun 2007 ساعت 10:59 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت


سفر

مدتی این مثنوی به علتی که در بالا آمده....تعطیل خواهد بود ....تا فرو نشستن غبار خستگی سفر و غربت که باز عاشقی را از سر گیریم.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 30 May 2007 ساعت 15:36 موضوع واگويه | لینک ثابت


جامعه شناسی نخبه کشی

این کاریکاتور را بیاد دارید؟این تصویر مردی است که روزگاری اسطوره فوتبال این مرز و بوم بود ولی در یک چشم به هم زدن تبدیل شد به یک شی قدیمی و شاید هم بی ارزش که باید برایش فکری می کردند.چند ماه بعد امروز همین مرد قهرمان لیگ برتر شد واتفاقا یکی از گلهای تیمش را هم به ثمر رساند خب حالا فردا روزنامه ها را نگاه کنید و ببینید چه می گویند!آیا نخبه کشی و تصمیمات عجولانه در مورد افراد  جز لاینفک رفتار اجتماعی ما نیست ؟ملتی که هم به هورا کشیدنش باید مشکوک بود و هم به مرگ بر گفتنش،قهرمانهایی را که بزرگ و بزرگ تر می کنیم تا روزی که به زمین گرمشان بزنیم شدت و حدتش بیشتر باشد.ما ملت چهل ستون و بیستون هستیم و انگار ناف ما را با افراط و تفریط بریده اند.

ما از مرگ پهلوانان سرزمینمان کیفور می شویم ودر مراسم ختمشان مجیز گوی پهلوان دیگری می شویم و تا کی او را هم به زمین گرم بزنیم.....خدا می داند.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 28 May 2007 ساعت 22:6 موضوع واگويه | لینک ثابت