درباره وبلاگ

فرهاد ترابي
ليسانس زبان انگليسي-دبير
دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

ورود آقایان ممنوع نشان داد که میتوان بدون جوک گفتن و کلیپ ساختن خنداند و لاجرم خوب فروخت.نیازی نیست امین حیایی را بر خر مراد نشانیم و شریفی نیا را وادار به قر و قمیش کنیم.نیازی نیست اکبر عبدی اسطوره طنز را وادار به ترکی صحبت کردن کرد و بعد به استیصال این بازیگر بزرگ غش غش خندید.میتوان فروش میلیاردی کرد ولی اخراجیهای بدون فیلمنامه نساخت.باید فیلمنامه را دریابیم.باید به پیمان قاسمخانی دست مریزاد گفت که با استعداد ناب خود توانست یک بار دیگر بگوید زنده باد فیلمنامه.ورود یک معلم مرد به دبیرستان دخترانه آن هم در دهه نود با این حجم از آموزشگاه های مختلف و گاها مختلط میتوانست یک اثر بسیار معمولی و کلیشه ای از کار دربیاید که هر مدرسه روی به بغل دستی اش بگوید این مزخرفات یعنی چی؟فیلمنامه نویس گویا در دهه شصت مانده و جلو نیامده. اما همین موضوع با لحن منحصر به فرد قاسمخانی تبدیل به یک اثر آبرومند شده که از ویشکا آسایش هم یک بازیگر طناز ساخته است.اگر فکر کنیم که در مورد نقش قاسمخانی در این کار غلو شده کافیست ورود آقایان...را بدون عطاران که نقش بر اساس نوع بازی او نوشته شده تصور کنیم.تصوری که هرچه باشد ورود آقایان ممنوع نیست.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2011/9/1 ساعت 8:58 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
فریبرز عرب نیا در برنامه هفت حرفها یی در مورد سینمای ایران و مسائل بازیگری زد که حرف و حدیثهای زیادی را باعث شد.اینکه بازیگرنقش مختار چرا اینطور عصا قورت داده حرف میزند و شمایل یک مدیر فرهنگی دهه شصت را به خود میگیرد چیز عجیبی بود.پرسونای یک بازیگر و هنرمند پرسونای یک قلندر است قلندری که حتی وقتی از عدالت حرف میزند بویی از محافظه کاری و لفظ قلم در آن نیست اما عرب نیا با کدهایی که مدام از مسئولین میداد و نه مردم نشانی از یک هنرمند مردمی نداشت.مختار یک اثر فاخر است و بازی عرب نیا هم یک بازی خوب و مسلط اما این دلیل نمیشود که عرب نیا به خودش اجازه دهد با استناد به جمله ای از دکتر شریعتی که اصلا در آن مورد مصداقی ندارد بگوید که قضاوت مردم مهم نیست مردم را باید هدایت کرد.این جمله را دکتر شریعتی در نقد دموکراسی با تمام صداقتی که از او سراغ داریم میگوید.این کجا و رابطه هنر با مخاطب کجا؟.هر چند دکتر شریعتی اگر چند سال بیشتر زنده بودند و هدایت را میدیدند در مورد تئوری مورد نظر تجدید نظر میکردند.جناب عرب نیا تمام بدبختی های بشر از سر همین هدایت اجباریست.بهتر نیست به جای هدایت مردم با آنها همراه شویم و از سینما لذت ببریم.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2011/6/16 ساعت 8:52 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

آرش گفت:زمین کوچک است.تیر وکمانی میخواهم تاجهان رابزرگ کنم.
بۀ آفریدگفت:بیاعاشق شویم.جهان بزرگ خواهدشد بی تیر وبی کمان.بۀ آفریدکمانی به قامت رنگین کمان داشت وتیری به بلندای ستاره.کمانش دلش بود وتیرش عشق.
بۀ آفریدگفت:ازاین کمان تیری بینداز.این تیرملکوت رابه زمین میدوزد.
آرش اماکمانش غیرتش بودوجزخودتیری نداشت.آرش میگفت:جهان به عیاران محتاج تراست تابه عاشقان.وقتیکه عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی وجهان خودت را می گستری.اماوقتی عیاری خودت تیری.برتاب میشوی تاجهان برای دیگران وسعت یابد.
بۀ آفریدگفت:کاش عاشقان همان عیاران بودندوعیاران همان عاشقان.آنگاه کمان دل وتیرعشقش را به آرش داد.
وچنین شدکه کمان آرش رنگین شدوقامتش به بلندای ستاره.
وتیری انداخت.تیری که هزاران سال است میرود.هیچکس امانمیداندکه اگر بۀآفریدنبود تیر آرش اینهمه دورنمیرفت.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2011/5/29 ساعت 8:49 بعد از ظهر موضوع ادبيات | لینک ثابت

گاهی وقتها افسوس میخوریم که چرا اینقدر دچار زندگی شده ایم و دور از جون مثل سگ پاسوخته این طرف و اون طرف میزنیم همین جور بی خود و بی هدف.چرا این همه فیلم میاد و میره و ما سری به سالن سینما ها نمیزنیم و فقط فیلمهای شاخص رو میریم آن هم سالی شاید یکی دو بار.اما وفتی بعضی از همین فیلمهای نرفته و افسوس خورده رو تو شبکه خانگی میبینیم میگیم خوب شد که نرفتیم.اگه قراره آیین سینما رفتن رو به جا بیاریم باید برای دیدن فیلمی بریم که حداقل بشه بهش گفت فیلم.یه سرداشته باشه اگه وقت کرد ته داشته باشه یکی دو تا دیالوگ خوب داشته باشه و .... اگه دلتون میخواد یه فیلم بی سر و ته دم دستی که همه بازیگران تواناشو با خاک یکسان کرده رو ببینید حتما افراطیهای استاد جهانگیری رو ببینید صد رحمت به شیلنگ و تخته انداختن های ده نمکی توی اخراجیها....کاش استاد جهانگیری پشت دوربین چرت می فرمودند و رضا شفیعی جم و اکبر عبدی خودشون فیلم رو جمع میکردند.راستی اگه فیلم رو دیدید حکمت وجود طلبه های فیلم و روضه اون طلبه رو برای ما هم بیان کنید.چه میکنه این پول و گیشه.....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2011/1/9 ساعت 8:48 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

تولید و پخش برنامه ای در مقیا سهای هفت از تلویزیون جمهوری اسلامی کار بسیار سخت و خطیری است.از آن جهت که پرداختن به مقوله ای که یک سر آن به روشنفکر و جریان روشنفکری روز وصل است و سر دیگر آن به توده مردم در شرایط کنونی جامعه تقریبا غیر ممکن به نظر میرسد.بعضی دوستان هفت را با نود مقایسه کرده اند که این دو برنامه تفاوتهای ذاتی برجسته ای دارند.نود به فوتبال و حواشی آن میپردازد فوتبالی که دولتمردان جوامع در حال گذار از آن برای سرگرم کردن و در نهایت مشغول کردن مردم سود میجویند در حالیکه سینما و اهالی آن به واسطه آنکه بااندیشه سر و کار دارند در بطن حوادث جاری کشور قرار دارند و ای بسا ساخته هایشان نیز از همین فضا الهام گرفته باشد.با این احوال منتقدی که باید تمام وقت حضور داشته باشد مسعود فراستی است.چون مسعود خان با فیلمساز روشنفکر مشکل دارد با هر چی جشنواره و کیارستمی و پناهی مشکل حاد دارد و به قول سعید سهیلی اصلا فیلم دوست ندارد و نام عوامل از خاطر مبارکش میرود.در اینجاست که کار فریدون جیرانی سخت میشود چون اگر قرار باشد چالشهای فردوسی پور را ایجاد کند برنامه جوانمرگ میشود و اگر بخواهد آرام باشد باید هر هفته در محضر استاد فراستی کسب فیض کند استادی که کمتر از هیچکاک را نمی پسندد ولی اخراجیها فیلم مطلوبش می باشد.حالا شما ما را نصیحت کنید که ماهواره نبینیم و بی بی سی فارسی فلان فلان شده است......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2010/6/10 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
چاقو در هیچ جای دنیا و در هیچ فیلمی و برای هیچ کارگردانی غیر از کیمیایی اینقدر ارج و قرب و جایگاه ندارد.باید محاکمه در خیابان را از زاویه دید چاقو نگاه کرد تا به حقانیتش پی برد.آنگاه که در پارکینگ فرودگاه عبد بعد از اینکه سر قهرمان ما را شیره مالیده با خیال راحت عکس مرجان را بر میدارد و نگاه حسرت باری را بدرقه اش میکند.تنها مرهمی که در آن لحظه میتواند به مخاطب رو دست خورده آرامش دهد همان چاقویی است که پهلوی فروتن را میدرد.قهرمان کیمیایی رو دست میخورد و این از الزامات اجتناب ناپذیر این دوران است.دورانی که قرار است ضد قهرمانها در کسوت قهرمان ظاهر شوند.این روزها اگر قهرمان فیلم همچون قیصر انتقام از همه بگیرد و مردانه جان بسپارد همه به او خواهند خندید و مرگش را فیلم هندی خواهند دانست.این روزها در تلویزیون مردها با خوستگاران و ای بسا دوست پسر همسر سابقشان قرار شام میگذارند و برای ازدواجشان تدارک میبینند با این حساب اگر امیر به جای گلاویز شدن با عبد با او به کافی شاپ میرفت برای مخاطب قابل لمس تر بود.روزگار غریبیست نازنین چاقوهای قدیم امروز باتوم چینی شده اند و در جای دیگر و در دستانی دیگر بر سر کسان دیگر فرود می آیند....تازه حق الباتوم هم میدهند......از ناموس پرستی هم خبری نیست....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2009/12/3 ساعت 10:51 قبل از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
درباره الی ساخته اصغر فرهادی پر از مرگ است و خوف مرگ از اولین پلان به جانت میریزد تا در نهایت در آن سردخانه مخوف که آن کارگر سردخانه میگوید نترس و نگاه کن مانند نامزد الی نگاه کنی و دنیا روی سرت آوار شود.اصغر فرهادی جنگولک بازی های سیروس مقدم در رستگاران را در نمی آورد که فیلمبردار را به درون کشو سردخانه بفرستد و از نمای داخل کشو آدمهای بریده را نشان دهد او یک نمای ساده میگیرد و لزومی برای شیرفهم کردن مخاطب نمیبیند چرا که درام آنقدر قوی آغاز شده و آنقدر دهشتناک ادامه پیدا کرده است که مهابت دریا مخاطب را تا انتها رها نکند .اصلا کدام لنز دوربین میتواند تمام آدمهایی که نگران الی هستند و با نامزدش به درون سردخانه آمده اند را به تصویر بکشد.آدمهایی که به آرامی در صندلیهای سینما جمع شده اند و نفس را در سینه حبس کرده اند و خدا خدا می کنند که الی نباشد.جوانتر که بودم برای فیلمهای زیادی در سینما اشک میریختم و این اواخر کمتر پیش می آمد که گریه کنم اما صحنه غرق شدن پسربچه و تلاش اطرافیان برای نجاتش اشکم را درآورد.پرپرزدن های پدر و التهاب فضا و سرانجام نفس کشیدن پسربچه با روح و جان مخاطب کاری میکند که در انتها نتواند پسر بچه را به خاطر مرگ الی شماتت کند.اصغر فرهادی به استادی تمام مرگ و زندگی را در هم تنیده است آن گونه که در نفس نفس زدن های مستانه هم انسان طعم گس مرگ را زیر دندان مزه مزه کند.نگاه کنید به سرخوشی ها و نعره های شادمانه همسفران که ترسی مرموز در دل آن ته نشین شده است.این حکایت قبیله ماست که هنگام شادمانی و سرور ته دلمان نگران است که نکند اتفاقی بیفتد ....نکند.....و به قول یونگ این ریشه در ترسی دارد که اجداد ما در هزاران سال پیش در دوره جنگل نشینی از بلایای طبیعی داشته اند .
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2009/9/5 ساعت 2:57 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

امروز روز انتخابات است و من همین جوری بی خود و بی جهت یاد فیلم تنگسیر ساخته امیر نادری افتادم.وقتی زائرممد یا همان زارممد همه چیزش را از دست داده و میبیند باید از نزول خور و کلاهبردار و مفتی و عالم به یک اندازه متنفر بود به سراغ اسلحه قدیمی اش میرود و از زیر خاک آن را بیرون میکشد و یکی یکی را از پا در می آورد.چقدر لذت بخش است دیدن التماس های آدمهایی که زارممد ما را کپرنشین و کولی مینامیدند.زارممد برای گرفتن حقش اسلحه قدیمیش را پیدا کرد و ما باید خودمان رابیابیم.اگر روزها میگذرد و با وجود وفور موضوع وبلاگمان به روز نمیشود برای این است که چون زارممد جسارت نداریم اسلحه قدیمیمان را بیابیم و با آن رهزنان اندیشه و شعورمان را از پا در آوریم.....کاش به جای پایتخت نشین کپرنشین بودم ولی یه ذره جسارت زارممد در وجودم بود.اسلحه قدیمی ام کجاست دلم برای ضرب شستش بد جور تنگ شده......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2009/6/12 ساعت 4:26 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
روزی را تصور کنید که بهرام بیضایی خسته از بدهی ها و گرفتاریهای مالی آخرین فیلمش و سر خورده از نگاه سرد منتقدان و با توجه به اکران شش میلیاردی اخراجی ها بخواهد تصمیم تازه ای بگیرد. صرف نظر از خوب بودن یا نبودن فیلمش چند نفر نگران تصمیم تازه استاد میشوند؟کدام مسول فرهنگی احساس خطر میکند و شبانه به خانه استاد میرود و از او میخواهد که استاد تو رو خدا کوتاه بیا و مثل سابق هر چیز را که دلت میخواهد بساز!راستی کسانی که برای فیلم ده نمکی سر و دست میشکنند و سهامش را دست به دست میکنند حاضرند قسمتی از سود حاصله را برای فیلمی از بیضایی هزینه کنند؟اگر بیضایی بخواهد ده نمکی شود میتواند ولی کلاهمان را قاضی کنیم چند ده نمکی را باید در آب نمک خواباند تا روزی بیضایی شوند؟از روزی بترسیم که بیضایی چون تقوایی دیگر فیلم نسازد و ده نمکی ها شور همه چیز را در بیاورند!منتقدانی که بیضایی را میکوبند و دنبال نوآوری های فرم و اجرا در اخراجی ها میگردند غافلند که در عصر بیضایی نفس میکشند!عصر فردوسی.... عصر انوری.........عصر بیضایی...
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2009/4/30 ساعت 2:14 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
وقتي قرار است براي اين نوع سينما و اين نوع انديشه ها بنويسي پس همان بهتر كه ماهها بگذرد و هيچ ننويسي. براي لودگي و دست انداختن چه ميتوان نوشت.كدام لايه اش را بايد كشف كني تا با نوشتنش در لذت مضاعف مخاطبانش شريك شوي؟بايد منتظر ماند تا لحظه آفرينش فرا رسد هر چند دير.اين روزها بخاراي من ايل من را خواندم و هنوز در ايل قشقايي ام در ييلاق و قشلاق ايل و همراه ايمور و قلي و ايلخان.دلم هنوز پيش آن پيرمرديست كه همه چيزش اسبهايش بود و هنگامی که آمده بودند تا ترلانش را برای دختر خان ببرند و در مقابل گله های قوچ و میش را آورده بودند که میتوانست زندگی پیرمرد را زیر ورو کند اسب قدم از قدم برنداشت و پیرمرد را رها نکرد.یا آن شکارچی که نتوانست چشم از زیبایی قوچ وحشی بردارد و شلاق و عتاب ایلخان را به جان خرید تا لحظه ای عاشقی کند. این ادبیات داستانی غنی و این سینما......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2009/2/25 ساعت 0:13 قبل از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

اين آقاي سلحشور آدم جالبيست.آدمهايي كه اين روزها اتفاقا زياد هم ديده مي شوند و به چشم مي آيند.همين امروز در اعتماد خواندم كه سالها پيش سر قضيه فيلم حضرت ايوب گفته بود كه من با پيامبران احساس نزديكي بيشتري دارم و از خيلي از كارگردانها هم منزه ترم.اينها بماند كه اين روزها ادعاهاي گزاف و صد تا يه غاز آنقدر از آدمهاي موجه و غير موجه شنيده مي شود كه گوشها پر پر شده است.اما حرف اصلي در مورد احسن القصص است كه اين مرد پاك و پيامبر منش به سراغش رفته و انصافا هم تمام و كمال اين احسن بودن را در تار و پود اثر جاي داده است.فقط كافيست چشمانتان را ببنديد و جلوه هاي بصري اين سريال را كه قطعا در ذهنتان تا سالها خواهد ماند مرور كنيد.زيبايي يوسف در دوران كودكي با آن صورت بزك شده و سرخاب سفيداب ماليدن ها را كي مي توان از ذهن دور كرد.كي بود مي گفت با آرايش ابرو و بزك صورت نمي توان به حسن خداداد دست پيدا كرد؟آدم كيف مي كند وقتي اين يوسف كودك شروع به حرف زدن مي كند.مگر كور باشي كه نبيني اين يوسف بيشتر شبيه بچه پرروهاي سرتق است كه بلد نيست گريه كند تا كودكي كه قرار است پيامبر شود.به هر حال گويا جناب سلحشور اينقدر در روستاها زندگي نكرده و اطلاعات شباني ندارد كه بداند بيست تا سي راس گوسفند نمي تواند يك پيامبر را به شغل شباني معروف كند بماند كه ده نفر چوپان دنبال سي راس دام نميروند! بايد منتظر بود تا صحنه هاي عاشقانه يوسف و زليخا كه گويا جناب سلحشور علاقه زيادي هم به آنها دارد شروع شود تا مگر مردم با ديدن يك فيلم شبه هندي يادشان برود كه با چه يعقوب بي حال و بدون كاريزمايي روبه روبودند.اگر قرار بود پيامبران در طول تاريخ توسط سلحشور به مردم معرفي شوند ما همه اكنون بت پرست بوديم.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/8/20 ساعت 5:47 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال وپری دارد به وسعت مرگ٬
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست٬ که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود .
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ٬ در دهان گس تابستان است .
زندگی ٬ بعد درخت است به چشم حشره .
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هوا پیماست .
خبر رفتن موشک به فضا ٬
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره دیگر .
زندگی مجذورآینه است .
زندگی گل به توان ابدیت٬
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما ٬
زندگی هندسه ساده یکسان نفسهاست .![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/7/29 ساعت 7:49 بعد از ظهر موضوع ادبيات | لینک ثابت
برای خسرو شکیبایی چه می توان نوشت؟!برای یک نابغه برای کسی که خدا رفیق گرمابه و گلستانش بود.از کجا می دونی خدا رفیق خسرو بود!دونستن این مساله کاری نداره فقط به بهتت هنگام شنیدن خبر نگاه کن و به اشکهایی که آروم آروم رو گونه هات می غلطند .رفیقهای گرمابه و گلستون اوستا کریم بودنشون دل آدم را قرص میکنه و رفتنشون دل آدما رو میلرزونه.....دل خیلی ها لرزید وقتی اون صدای گرم برای همیشه آروم گرفت.خسرو از تبار آدم خوبای روزگار بود از اون بازیگرایی که به سینما و هنر آبرو میدادند.حمید هامون اونقدر درد بودن را با تمام وجود مزمزه کرد تا در اقیانوس دردهاش برای همیشه یه مروارید شد یه در غلطان.وقتی میخوند باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که.....انگار خود سهراب بود که از پشت هیچستان ما را صدا میزد.اما نه انگار امروز خسرو و سهراب با هم قرار دارند.تو گلستانه جایی که بوی علف آدم را بلند میکند و با خود میبرد.خسرو قایقی ساخت و رفت با اتوبوس شب رفت تا اول صبح در منزل باشه اونایی که با اتوبوس شب میرن اول صبح میتونن به کارهاشون برسند و برگردند.اما آیا مراد بیک ما با اون اسب چموشش برخواهد گشت.شایدم خسرو در خونه سبزش برای همیشه بمونه.....وای عمو خسرو کاش میتونستی برگردی یادت بخیر......
.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/7/19 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت

نه اشتباه نکنید قرار نیست با آوردن عکسی از مهناز افشار بخواهم مثل نشریات زرد در مورد پدر و مادر و شوهر و نامزد و مسافرتهای او و احتمالا ثروتش بنویسم و باز برای چندمین بار تکرار کنم که این خانم ستاره به واسطه شباهتش به گوگوش تحویل گرفته می شود و از این خزعبلات.این خانم سوپر استار مهمان برنامه دو قدم مانده به صبح چهارشنبه شب بود.برنامه ای که یک سر و گردن از برنامه های سیما بالاتر است.اجرای خوب محمد صالح اعلا و حضور کارشناسان خبره و نه لزوما خودی باعث شده که این برنامه بتواند در میان انبوه تولیدات مزخرف تلویزیون حرفی برای گفتن داشته باشد.بگذریم که گاهی برنامه از دست سازمان در میرود و مهمانها حرفهایی میزنند که رسانه ملی مجبور به پرژکتور ترکاندن و قطع برنامه می شود.نمونه اش حرفهای کیانیان در مورد سینمای قبل از انقلاب و عذر خواهی پور حسین.خانم ستاره که گویا تنها کتابی که خوانده و به آن پز میدهد همان مرشد و مارگریتا است که در همه مصاحبه هایش از آن یاد میکند با جوابهایش به جیرانی نشان داد که الحق والانصاف اولین فیلمش که باعث معرفی اش شد لیاقت گرفتن زرشک زرین مزخرفترین فیلم را داشته است.مهناز افشار با بی سوادی تمام حتی نتوانست نام یک منتقد سینما را درست بگوید و به جای آن از یک بازیگر نام برد.بازیگری که اینقدر برای هنر سینما ارزش قائل نیست که فیلم رئیس کیمیایی که در آن بازی کرده و ماه ها از اکرانش می گذرد را هنوز ندیده است.اینجا ایران است و الگوها و ستاره ها با رشد بادکنکی و بدون داشتن سواد لازم هر روز بیشتر از دیروز بزرگ میشوند.ستاره هایی که نهایت سوادشان خواندن داستانهای عشقی فهیمه رحیمی است.وقتی تهیه کنندگان سینما صرفا به خاطر چهره و احیانا تداعی چهره از این بازیگران استفاده می کنند و سود سرشار آن را در دبی و قبرس خرج می کنند و با وقاحت دم از سینمای ملی میزنند حال و روز این سینما این است که فیلمهایی که حرفی برای گفتن دارند در محاق بمانند و بزرگان خانه نشین شوند و امثال مهناز افشار صحنه گردان مجلس شوند....البته این قضیه در همه عرصه ها قابل مشاهده است از ورزش و هنر بگیرید تا سیاست و اقتصاد.....البته سیاست معرکه در معرکه است.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/7/10 ساعت 12:36 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت

نادر ابراهیمی که برای ایران شدن ایران خون دلها خورده بود هم رفت یکی از هزاران متفکری که فقط روزهای خاصی و برای اهداف خاصی نامشان را می بریم و آثارشان را پخش می کنیم گویا صدا و سیما با این بزرگان قرار داد بسته که در مقابل پخش آثارشان فقط روز مرگشان را اعلام کند.این رسانه ملی است یا صفحه اعلام رفتگان نمیدانم.به هر حال خالق آتش بدون دود و دشنام و..... هم رفت.ترانه ای که محمد نوری می خواند شاید همه وجود نادر ابراهیمی باشد.ما برای آنکه ایران.........خون دلها خورده ایم....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/6/11 ساعت 1:8 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت
۱-دایره زنگی فیلم گرم و خون داریست .از آن دسته از فیلم هایی که بدون لکنت جلو می رود و در مرحله نخست هم تماشاگر عام و هم مخاطب خاص بدون اینکه متوجه گذر زمان شود با تک تک شخصیتها آشنا شده و همراه می شود.برای خیلی ها سینما جز این همراه قصه شدن و خندیدن و لذت بردن چیز دیگری نیست که نه تنها اشکال ندارد بلکه قابل ستایش هم هست.چون خیلی ها هم هستند که در عمرشان برای یک بار هم جلو جناب گیشه خم نشده اند(البته برای خریدن بلیط).از طرف دیگر ممکن است سازندگان یک اثر به فکر روشنفکران و متفکران اجتماعی جامعه هم باشند و دلشان نخواهد که این عزیزان هم دست خالی و بدون تفکر و احیانا دردمندی سالن را ترک کنند پس باید دختر قصه در نهایت دزد از آب در آید و بقیه ماجرا .هرچند این قضیه به کلیت اثر لطمه ای وارد نمی کند و کدهای ورود به آن در ابتدا داده می شود اما همین که دیش ماهواره و نصب و تعمیر آن می تواند آن حوادث را در بر داشته باشد و بهانه ای باشد برای سرک کشیدن به زندگی آدمها برای یک اثر اجتماعی قابل تامل کافیست.چون این یک مساله کاملا اینجایی و بومیست و ای بسا اگر در خارج از کشور پخش شود خیلی ها نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند.چند روز پیش خواندم که رائول کاسترو اخوی فیدل بعد از به قدرت رسیدن یکی از اولین کارهایش این است که تلفن همراه را برای همه آزاد کرده است فکرش را بکنید اگر در این مورد فیلمی ساخته شود قطعا یک اثر اجتماعی خواهد بود و اگر سازنده اثر روی همین موضوع به درستی زوم کند نتیجه خواهد گرفت حال اینکه سیاستهای عدالت محور فیدل کوبا را به فاحشه خانه آمریکا تبدیل کرده مطرح شود یا نه مهم نیست..بماند که خیلی از سینما دوستها ترجیح می دهند فقط برای دیدن شخصیت یلخی و بی خیال دایی یا شوخی های مهران مدیری به سینما بروند تازه پیدا شدن زیرشلواری عبدا... زاده در ماشین خانم شاعر پیشکش.
۲-نقدی بر حلقه سبز نوشته ام که در شماره اردیبهشت ماهنامه فیلم چاپ شده با عنوان پروانه و امپراتور.راستش به علت تنبلی ساختاری حال نوشتن دوباره اش را ندارم اگر دیدید بخوانید بد نشده....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/5/4 ساعت 8:6 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
۱-مهران غفوریان و خیلی های دیگر در سریال قرارگاه مسکونی مرحوم شده بودند.خیلی جرات می خواهد یک عده بازیگر طناز را به امان خدا رها کنی تا هر جا دلشان می خواهد پرسه بزنند و گاهی نوبت دیالوگ گفتنشان فرا برسد.جواد رضویان هنوز خیلی مانده تا مدیری شود خیلی....به شمار مرحومین می توان همه را اضافه کرد.......شما این نوشته را کامل کنید از مرحومین بگویید.....و دلایل این خودکشی دست جمعی.....از داد و فریادهای بی جهت قاسم زارع تا .....
۲-در مرد هزار چهره اما برای خیلی از بازیگران عروسی بود......از احیای دوباره بگویید......
۳-از پیامک و تعلیقهایش بگویید.......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/4/15 ساعت 8:30 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت
خوش به حال روزگار خوش به حال روزگار.......بهارتان فرخ باد.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/3/18 ساعت 12:23 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت

از زمانی که مجموعه چاق و لاغر را تلویزیون پخش می کرد و ساواک را آدمهای ابلهی معرفی می کرد که بیشتر از مخوف بودن خنده دار بودند سالها گذشته است. یک مشت پر عقاب نشان از گذشت آن سالها دارد.نشان عبور از سطح موضوع و آدمهای تکراری و رسیدن به تعریف آدمها.راهی که سینمای جنگ رفت و عراقی ها از موجوداتی بی شعور بدل به انسانهایی با شعور و حتی با کمالات شدند.روایت یک گرفتاری خانوادگی در بحبوحه انقلاب با پرداختی واقعی از یک خانواده ایرانی.برای نمونه وقتی ستوان فراری با بازی پور حسینی به خانه امیر حسین می آید رفتار مادر امیر حسین که اتفاقا تحصیلکرده هم هست بسیار خوب از کار درآمده و در ادامه آن واکنش سایرین و از جمله تلفن زدن ستوان نشان از درک بالای سازندگان این مجموعه از موقعیتهای به ظاهر ساده دارد.نوع روایت قتل مهشید باعث شده که سریال بتواند سایر حوادث را با سرعت پی بگیرد و در جایی که سریال ممکن است دچار افت شود فلاش بک زدن به ماجرای قتل موجب می شود هم سریال کشش خود را حفظ کند و هم بیننده بدون شیر فهم شدن های تکراری از جزئیات قتل آگاه شود.اینکه آمریکایی ها در ایران چه می کردند و کاپیتالاسیون چه بود را همه ما می دانیم اما همین موضوع تکراری و در عین حال آزار دهنده وقتی در درون یک داستان پرخون حل شود می تواند در حالیکه گل درشت و شعاری جلوه نمیکند تا مدتها مخاطب را درگیر خود نماید.نوع رابطه احساسی خلعت با مهشید و بعد سرپوش گذاشتن بر قتل او و نگاه کینه توزانه او نسبت به نرس آمریکایی و استیصال و درماندگی اش با بازی خوب کیانیان آنقدر خوب از کار درآمده که وقتی خلعت می گوید دلم می خواهد بمیرم این جمله کاملا در اثر جای خود را باز می کند و مخاطب آن را می پذیرد.بازی حامد بهداد با آن چشمان معترض در کنار معصومیت و منطق خزر معصومی ترکیب خوبی به وجود آورده هر چند جرح و تعدیلهای فیلم و تبدیل آنها به نامزد و حذف قسمتهایی از بازی حامد بهداد اگر نبود این رابطه می توانست عمیق تر از این باشد.در انتها بازگشت علیرضا خمسه با یک کار خوب را باید به فال نیک گرفت و از بازی تخت و بی روح هرمز هدایت ابراز تعجب کرد.مردی که دختر جوانی را از دست داده آنقدر راحت با موضوع برخورد می کند که انگار پیرزن همسایه سقط شده.یک مشت پر عقاب هنوز تمام نشده و خدا کند پایانش آبروی آغاز را نبرد.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/3/10 ساعت 9:38 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
مزخرف اولین کلمه ای است که با دیدن این فیلم به شدت آزار دهنده به ذهن می رسد.اینکه در ایران همه بحث از سیمرغ می کنند و کسی برای این نوع فیلمها نقدی نمی نویسد و سازندگان آنها را به لجن نمی کشد باعث شده این فیلمها با وقاحت تمام اکران شوند و بدبختانه بفروشند.وقتی قرار باشد بچه ای را به سینما ببری تا به رفتارها و سکنات بازیگران بخندد و تو هم از خنده اون بخندی و بعد ببینی همان نیز برآورده نمی شود و فیلم ملغمه ای از همه چیز است و هیچ نیست چه باید بکنی؟اینجاست که جیش داشتن کودک دلبند راه گریزیست تا لحظاتی چند فضای سینما را به قصد دستشویی رها کنی و نفس راحتی بکشی.هی نگوییم چرا مردم آیین سینما رفتن را فراموش کرده اند.بگوییم چرا اینقدر با شعور انسان بازی می شود.ما تنها سرزمینی هستیم که در آن هیچ چیز به چیز دیگر ربط ندارد منتقد کار خود را می کند فیلمساز راه خود را می رود و مخاطب هم که قربونش برم ......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/3/2 ساعت 2:6 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

۱-این روزها جشنواره فیلم فجر قرار است سیمرغ هوا کند .امسال دلم می خواست مثل پارسال همه فیلمهای جشنواره را بروم هرچند میسر نشد درست مثل پارسال.این جمله آخری را از بهمن عبدی کاریکاتوریست تقلب کردم که دیشب در دو قدم مانده به صبح گفت که از کسی پرسیدند دلت می خواهد در آینده چکاره شوی گفت مثل بابام دکتربعد گفتند بابات مگه دکتر بود طرف گفت نه اونم دلش می خواست دکتر بشه.اما از اخبار و قرائن معلومه که امسال سال خوبی برای جشنواره نیست از اصلاحیه های صد تا یه غاز گرفته تا برنامه های به هم ریخته نمایش.دم مجله فیلم گرم که هرسال همه فیلمها را معرفی میکنه این جمله آخر هم مال شهرام مکری بود.این چه وضعیه تو این مملکت که هر چی میخوای بگی یکی قبلا قشنگترش را گفته اگر حرف نزنی میگن لالی اگر هم بگی که گندش در میاد.
۲-خیلی دلم می خواهذ آقای کروبی راببینم و بگویم که اینقدر گول بیست و سی را نخور راستش این برنامه خبری که اول صادقانه می نمود بد جور پیر مرد را به بازی گرفته این جملات را هم ابطحی یک بار گفته بود و من آخرش را از خودم اضافه کردم.راستی امسال نوری زاذ باز به سراغ اساطیر رفته خدا آخر و عاقبت کاوه را به خیر کند مثل رستم.
۳-دوستی گلایه ای خصوصی برایم گذاشته که نتوانستم چیزی بیاد بیاورم گویا در حافظه ام خللی افتاده امیدوارم خودش را به ما بنمایاند.در حافظه ام خللی افتاده اولین و آخرین جمله ارزشمند یک الاغ در طول قرنهاست که بر زبان الاغ حکایت شگال خر سوار هنگامی که برای اولین و آخرین بار احساس کرد رودست خورده جاری و از مکر شغال و گرگ رها شد.راستی چقدر این روزها شگال خر سوار زیاذ شده است.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/2/6 ساعت 1:29 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
...
وقتی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
....این کجا و نوای بی نوای بعضی از این مداح ها کجا که با ضجه های ساختگی و الفاظ سبک چنگ به چهره دین می کشند....من سگ سگ غلام سگ توام آقا....چند بار لفظ سگ آن هم در رثای یک اسطوره.....وای بر ما که سخن را به لجن کشیده ایم.....اگر این ضجه ها و گریه های بلند دلی بود که وضع و روزگارمان این نبود.این که مداحی بگوید مسلمون اگرخواستی قربانی کنی چاقوتو تیز کن و بعد این را تعمیم بدهد به شهادت امام حسین و مراحل قربانی را مرحله به مرحله شرح دهد چه دردی را دوا می کند.آن هم کریمی که مورد عنایات خاصه هم هست.شعرا و هنرمندان و ادبا باید به داد ادبیات عاشورا برسند وگرنه این مداحان همه فن حریف که تا تصمیم کبری بیشتر نخوانده اند فاتحه همه چیز را با هم می خوانند.همان طور که ما دم از اشعار محتشم کاشانی می زنیم آیندگان هم دم از ما خواهند زد.اگر عاشورا از دید حضرت زینب زیبایی بود،این زیبایی باید در بیان و الفاظ هم جاری باشد ما نمی توانیم با ضجه های گوش خراش بچه هایمان را عاشورایی کنیم.....این نگاه باعث به وجود آمدن صحنه بالا می شود که نه عقل را خوش می آید نه شرع.وقتی مداحان ترغیب به این نوع خود آزاری های وحشتناک می کنند از فتوای علما و بگیر و ببند نیروهای انتظامی کاری ساخته نیست.بماند که بنده نزول خور قدری را می شناسم که مداح سینه سوخته ایست.....سینه سوخته آقا....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/1/20 ساعت 12:34 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت
وقتی صبح یک روز برفی پریدن کلاغها از درختهای سپید راببینی و اولین باشی که پا روی برفی می گذاری که تازه از اون بالا بالا ها رسیده باور می کنی که هنوز هم چیزی یا کسی می تواند پدر این دود و دم را در بیاورد و نفسها را تازه کند....امروز کلاغها چقدر زیبا شده بودند رنگ سیاهشان جزئی از سپیدی برف شده بود و چتر ها زیر بار سنگین برف قد خم کرده بودند.چه بهتر حقشان بود وقتی نمی گذاشتند برف صورت آدمها را نوازش کند.یاد روز های دور کودکی بخیر که در زیر کرسی داغ مادر بزرگ از روی حسنک کجایی مشق می نوشتیم و برف هم آرام آرام می آمد.پدربزرگ و مادر بزرگ به نوبت چپق می کشیدند و ما هم دربوی برف و زغال و چپق قد می کشیدیم .پدر بزرگ گاهی از پنجره به بیرون خیره می شد و من هم به او خیره می شدم.کاش می دانستم به چه می اندیشید.پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگر نیستند و خدا کند برف سنگ مزارشان را بشوید.کاش می توانستند در این برف چپق بکشند و گرم شوند.این روزها حسنک هم خبر مرگش هنوز برنگشته و گاو و گوسفندهایش بد جور منتظرند.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2008/1/3 ساعت 12:51 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت
از روز گار سربداران و افسانه سلطان شبان و سرکار خانم اوشین همیشه سریال های پر طرفدار سیما در روزهای شنبه و دوشنبه و چهار شنبه پخش می شد.گویا مردم با این روزها قرار نانوشته ای دارند و سریال بینی را در برنامه روزانه جای می دهند.روزهای بدی هم نیست و اهل خانه بیشتر در خانه اند تا خدای ناکرده در مهمانی و عروسی و زبونم لال سینما.پس با این وجود جمعه شبها زیاد فرصت سریال دیدن نیست.حال چه شده که شهریار را در این زمان پخش می کنند نمی دانم.البته این را نباید با یانگوم مقایسه کرد چون شهریار نه آن سفره های رنگین را دارد و نه آن دلبرکان زیبا رو را که خیلی ها را کم کم حاج یونس می کرد.شهریار شروع خوبی دارد و این شروع در وهله اول مدیون انتخاب درست بازیگران آن است .بازیگرانی که طنازی شاعر را به خوبی دارند و برای به رخ کشیدن آن زور زیادی نمی زنند.از شیرین زبانی های محمد حسین کوچک گرفته تا مباحثات پدر و پسر در ادبیات .صحنه شب ادراری محمد حسین کوچک که با جوابی رندانه همراه بود و مکالمات او با ابراهیم ادیب و بعد بحث او با پدر در مورد حافظ نشان از هوشمندی سازندگان این مجموعه برای در دل نشاندن آن دارد.چرا که رمز موفقیت شهریار جاری کردن وجوه تغزلی شعر او در بافت کلی اثر است که اگر این مهم اتفاق نیفتد چیزی خواهد شد شبیه جابرابن حیان که از وجوه علمی او تاخت و تاز اسبان و نعره مردان در یادها ماند.هر چند حسن جوهرچی گفته بود خوشحالم که مردم با شنیدن نام جابر یاد من خواهند افتاد.این طنازی را می توان در سایر آدمهای داستان هم دید.از خواستگار مشنگ گلرخ گرفته تا بیوک طرفدار سینه چاک محمد خیابانی.این آدمها به کمال تبریزی که نشان داده موقعیتهای ظریف طنازانه را می شناسد،فرصت داده است تا شهریار جوان را بهتر بشناساند.خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران.کاش مردم مبارز و انقلابی و در صحنه ما به اندازه نصف توجهی که به یانگوم نشان دادند ،به این سریال هم که در همان وقت و زمان در حال پخش است توجه کنند.
شهریار سخن یک ایرانیست خدا کند ما هم ایرانی باشیم.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/12/15 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

۱-این روزها برای کسانی که می خواهند مشق نقد کنند روزهای سرد و غمزده ایست،چرا که یک فیلم به درد بخور توی این سینما پیدا نمی شود که آدم را تکان بدهد و انگیزه قلم به دست گرفتن را در آدم به وجود آورد.همین تصویر بالا یکی از فیلمهایی است که این روزها روی پرده است.جناب گلزار و افشار قرار است همانی باشند که در آتش بس یک میلیاردی بودند.آن یک میلیارد آنقدر برای این سینمای رو به موت شوک آور بود که برادر فرح بخش تردید به خود راه نداد که یک فیلم با همان حال و هوا بسازد و اسمش را هم بگذارد سینمای بدنه.سینمایی که گویا بدنش مانده و سرش را پیشی خورده است.خداییش شما به نقدهای این روزها نگاه کنید همه چیز دستگیرتان می شود.نقدها همه شبیه هم،منتقد ها شبیه هم،فیلمها شبیه هم.....گویا ما سی سال دیر به دنیا آمده ایم .کاش همان سیاست حمایتی مهندس بهشتی بود تا لا اقل چند فیلم درست و حسابی که بوی گند پول ندهند را تماشا کنیم.این سینما در حد و اندازه های این مرز و بوم نیست. اگر قرار است فیلمهای دختر پسری مزخرف بسازند همان بهتر که فیلمهای گوگوش را اکران کنند .حد اقلش این است که اصل جنس است و جعلی نیست.مثل این خوانندگان پاپ که در کمال نامردی صدای خوانندگان آن ور آب را ناشیانه تقلید می کنند.اینجا تنها سرزمینی است که کپی برابر اصل نیست.کپی حلال کننده اصل است .
۲-تصویر مربوط به کلاغ پر است.گنجشک پر....اندیشه پر....نگاه پر.... منتقد پر....شهرام شاه حسینی پرپر...
۳-دلم می خواهد برای اتوبوس شب یک نقد درست و حسابی بنویسم خدا کند کیومرث جان ما پر نشده باشد و همانی باشد که بود.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/11/25 ساعت 8:23 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

لعنت به این زندگی ماشینی و این سگ دو زدن های بی پایان که فرصت همه چیز و همه کس را از آدم سلب می کند.فرقی نمی کند شغلت چیست،درآمدت چقدر است،سواد داری یا نداری....مهم این است که باید مثل یک سگ پا سوخته از صبح تا بوق باز هم سگ بدوی و نرسی....نمی دانم کی بود که می خواستم مطلب پر و پیمانی در مورد مولانا و پله پله تا ملاقات خدا بنویسم که نشد....آن قدر دست دست کردم که زاد روز مولانا شد و ایام رفتن قیصر رسید......ناگهان خیلی خیلی دیر شده بود و من حتی به روز رفتن قیصر هم نرسیدم....باز دلم می خواست برای چندمین بار بنویسم سرا پا اگر زرد و.....دیدم نه ما خیلی وقت است دل به پاییز سپرده ایم و خبر نداریم.......نه دلمان سربلند مانده و نه نگاهمان سر به زیر.....خلاصه که بد جور جوان مرگ شده ایم خبر مرگمان.....مرثیه سرایی برای قیصر یک قیصر دیگر می طلبد نه ما که اندیشه هایمان را دیر زمانیست به حراج گذاشته ایم و کسی حتی نگاه هم نمی کند .....قیصر دلش سربلند بود....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/11/8 ساعت 6:47 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت
۱-حلقه سبز شروع شد.دومین کار ابراهیم حاتمی کیا در تلویزیون.کار اول خاک سرخ بود که در زمان خود مخاطبان زیادی داشت.خاک سرخ از ترکیب بازیگران خوبی برخوردار بود و موسیقی دلنشینی داشت.یک هاچ زنبور عسل اینجایی بود.اما حلقه سبز در یک حال و هوای دیگری سیر می کند و این بار آدمهای حاتمی کیا در گیر و دار جنگ یا بازمانده آن نیستند بلکه قربانیان جنگ های هر روزه تقدیرند.حلقه سبز با پرت شدن یک معلول ذهنی از بالای یک پل آغاز شد و روح او با بازی فرخ نژاد قرار است ما را همراه خود کند.این شروع که با یک روح بد ترکیب و خون و زخم همراه بود با کارهای دیگر حاتمی کیا متفاوت است.کارهایی که حتی در صحنه های جنگی اش نشانی از این زخمها نبود و اگر بود این گونه عریان به تصویر کشیده نمی شد.آیا این نشان از تغییر روحیه حاتمی کیا دارد؟آیا فیلمساز محبوب ما می خواهد از آن موسیقی های گوش نواز و ریسه های رنگارنگ به سمت تصویرهایی بی پیرایه از اجتماع برود؟آیا مخاطبان و دوستداران حاتمی کیا فیلمساز را در رویکرد تازه به جا خواهند آورد و آیا این آغازی دوباره برای او به حساب نمی آید؟شاید هم من عجله می کنم و حلقه سبز قرار نیست حاتمی کیای دیگری را نشانمان بدهد.هر چه که هست دیدن اندیشه ها و دردهای حاتمی کیا همیشه دیدن دارد...
۲--احمد طالبی نژاد در مورد رویکرد فیلمسازان بزرگ به تلویزیون اعلان خطر کرده و این را در دراز مدت به ضرر سینما دانسته بود،اینکه این حرف چقدر می تواند درست باشد بحث جامعی را می طلبد اما اگر قرار باشد سینما فیلمهای آبکی دهه چهل را بازسازی مزخرف کند همان بهتر که مردم فیلمساز مورد علاقه شان را در تلویزیون ببینند.به خاطر رشد صنایع داخلی همیشه پراید سوار شویم و افغانیها به خاطر نداشتن این نعمت تویوتای کمری سوار شوند( با همان قیمت حالا کمی بیشتر یا کمتر)شما پیدا کنید پرتقال فروش را...البته وقتی مسعود خان کیمیایی هم به تلویزیون می آید پس باید منتظر روزهای بهتری باشیم.
۳-امروز بچه ام فیتیله جمعه تعطیله را نگاه می کرد در صحنه ای یکی از سه بازیگرش پرید و سوار جناب قناد شد.نمی خواهم صحبت از بد آموزی و این جور حرفها کنم بلکه می خواهم بگویم مجید خان قناد هم کفگیرش به ته دیگ خورده چون به محض اینکه عوامل کاری برای خنداندن و یا گریاندن مخاطب سوار کول همدیگر شدند یعنی برنامه تا اطلاع ثانوی مالیده....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/10/26 ساعت 7:46 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
راستش وقتی دکتر بعد از مرگ همسرش شروع به کفر گویی کرد و بعد هم زود توبه کرد با خودم گفتم این توبه زود رس موتور فیلمنامه را خاموش کرد و دیگه این فیلم راه نمیفته.تا اینکه الیاس اومد و باز شخصیت مثبت او در ابتدا بر این گمان دامن زد.همه دلشون می خواست بدونند این دکتر نظر کرده ته کارش به کجا میرسه تا اینکه الیاس شیطانی دست خودش را رو کرد و فیلمنامه خسابی تکون خورد..خدایی اگر طرفدار کارهای سیروس مقدم هم نباشیم و هنوز هم از پلیس جوان خاطره بد داشته باشیم ،نباید منکر کشش دراماتیک فیلمنامه تا قسمتهای نهایی باشیم.همه ما دلمون می خواست ببینیم دکتر وقتی به شیطان بودن الیاس پی میبره چه واکنشی نشون میده و یا سرنوشت رز با اون بابای پولدار که دهن خیلی ها را آب میندازه چی میشه!خیلی از مردم میدونند که شیطان این همه قدرت نمیتونه داشته باشه اما همون آدمها سالها با فیلم و تلویزیون سر و کار داشته اند و تشخیص میدن که اینا همه فیلمه پس بر سوسول نشون دادن شیطون در این فیلم اشکال زیادی وارد نیست....اشکال واقعی در آب بستن به فیلمنامه و کش دادن اونه که باز هم برای مخاطبی که پلیس جوان را از سیروس مقدم دیده اشکالی به حساب نمیاد.اغما با صحنه فرار رز از آن خانه تمام شده بود اما از آنجایی که سیروس خان روی آنتن را خیلی دوست دارد این دو قسمت مزخرف به آن اضافه شده است.البته اگر یک کارشناس شیطانولوژی می توانست در این مورد اظهار نظر کند که آیا یک شیطان می تواند اینقدر مافیایی کار کند و مثل یک قاتل زنجیره ای عمل کند،بد نبود.خلاصه اگر شنیدید که شیطان رفته بالای برج میلاد و از دست صدا و سیما قصد دارد از آن بالا به پایین بپرد زیاد تعجب نکنید.به قول فرزاد حسنی فکر کن شیطان رفته بالا و صداش بدون بلند گو به گوش همه شهر میرسه....اگه بشه چی میشه....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/10/15 ساعت 5:57 بعد از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

روز ملي سينما مبارك باد. به اميد بقاي اين درخت تنومند.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/9/11 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع واگويه | لینک ثابت
اینکه چار خونه می خنداند یا نه مهم نیست.بازیگرانش در موارد زیادی بازی های گذشته خود را تکرار می کنند هم به قول خود آقای صحت اشکالی ندارد چون ایشان با تکرار و کلیشه مشکلی ندارند.لابد فکر می کنید اعتراض سفارت کشور دوست و برادر افغانستان در مورد شخصیت شنبه و چهارشنبه را می خواهم مطرح کنم که باید بگویم اینطور نیست و این گونه امور همیشه بوده و هست و لابد افغانیهای مقیم مرکز هم معترفند که همه افغانها شیر پنجشیر نیستند و گاهی در میان آنها هم مثل ما آدم نیرنگ باز پیدا می شود(نیرنگ را به لهجه افغانی بخوانید).پس حرف حساب بنده چیست؟؟عرض می کنم:آقا ما قبلا در همین تلویزیون و سینما دیده بودیم که مرد آشپزی می کند و احیانا ظرف می شوید و گاهی هم پوشک بچه عوض می کند.خب اشکالی هم نداشت چون موج فزاینده فیمینیسم و دفاع از حقوق زن ایجاب می کند که این طور چیزها را زیاد جدی نگیریم.اینکه جامعه ما زن سالار و فرزند سالار شده است هم بماند.اما در سریال طنز چارخونه کار از این حرفها گذشته و به ریش هر چی مرده از اول تاریخ تا همین دیروز بد جور خندیده و چه عرض کنم ..ده شده است.یک مرد درست و درمون توی این سریال دیده نمی شود.منصور جمالی که قربونش برم مدام از شکوه جانش که به قول بیهقی مرحوم "زنی بود سخت جگر آور" مورد شماتت و سرزنش و سرکوفت قرار می گیرد و همین مونده که شکوه خانم شنبه جان را به خلوت گاه خویش هم راه دهد! چهارشنبه یا همان حامد سابق که صبح تا شب در خانه لم داده است تا همسرش صدقه سر مسافران هواپیما لقمه ای نان جلویش بیندازد.آقا فرخ و فرزاد جان هم که به تف ابلیس نمی ارزند.می ماند آقای رئیس که در یکی دو شب پیش گندی زد گندستان.بله آقا طنز است و خنده من هم می دانم ولی با این کارها فردا سنگ روی سنگ هم بند نمی آید.اگر قرار است این گونه مردان به سخره گرفته شوند پس زنده باد مرد سالاری و سریال پدر سالار.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در 2007/8/22 ساعت 11:40 قبل از ظهر موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
آخرین نوشته ها